کتاب
یک روز قشنگ بارانی"یک روز قشنگ بارانی" نام آخرین اثر چاپ شده از اریک امانوئل اشمیت، در حال حاضر ایران است. این کتاب شامل پنج داستان کوتاه است که هر یک حکایت زنی... ادامه
فیلم و تئاتر
The Horse Whispererدو دختر نوجوان - گِرِیس و جودیث - در یک روز زمستانی مشغول اسبسواری هستند، که ناگهان یکی از اسبها تعادلش را در برف و سراشیبی تند از دست میدهد... ادامه
موسیقی
"عاشقان دیروز" در تالار وحدتگروه موسیقی «خنیا» به سرپرستی «پری ملکی» در روزهای 20، 21 و 22 تیر ماه 87 کنسرتی به صورت همخوانی و همنوازی در تالار وحدت اجرا خواهد کرد. به... ادامه
"فاصله و داستان های دیگر" شامل دو بخش است. بخش اول، تحت عنوان "در شناخت ریموند کارور"شامل دو مقاله و دو مصاحبه است. مقاله ی اول فشرده ای از نوشته ی ویلیام استول استاد دانشگاه ایالتی هرتفورد آمریکا و یکی از بهترین و دقیق ترین بیوگرافی هایی ست که تا کنون از زندگی کارور نوشته شده است. دومین مقاله نوشته ی فرد مورامارکو استاد دانشگاه سن دیه گو آمریکا، نگاهی تحلیلی به یکی از مهم ترین و کلیدی ترین عناصر مفهومی داستان های کارور یعنی عشق. دو مطلب بعدی این بخش گفت گوهایی هستند با کارور و همسرش. گفتگوی اول را ویلیام استول از ایتالیایی به انگلیسی ترجمه کرده است و گفتگوی دوم، چکیده ای از مصاحبه ی مفصل ملوین استرن با تس گالاگر -همسر کارور- است.
بخش دوم این کتاب که "داستان ها" را شامل می شود، در برگیرنده ی 12 داستان است که از مجموعه ی "از کجا تلفن می کنم / Where I am calling from " انتخاب شده اند. و بنا به گفته ی مترجم –مصطفی مستور- داستان های این مجموعه بر اساس توالی زمانی نگارش شان مرتب شده اند تا خواننده علاقمند بتواند تصویری از تحول سبک کارور در دوران نویسندگی اش داشته باشد.
در انتهای کتاب دو پیوست آمده است که اولی سال شمار زندگی کارور، و دومی کتاب شناسی کارور است در منابع فارسی.*
* این توضیحات (و توضیحات بیشتر) در یادداشت مترجم آمده است.
نام کتاب: فاصله و داستان های دیگر
نویسنده: ریموند کارور
مترجم: مصطفی مستور
ناشر: نشر مرکز
225 ص. 2200 تومان
چاپ دوم 1384، تهران
- داستان های آمریکایی (قرن 20 م.)
- کارور، ریموند، 1988 – 1938 م. – نقد و تفسیر
- کارور، ریموند، 1988 – 1938 م. – مقاله ها و خطابه ها
بخش هایی از کتاب:
"پسرک گفت: "بابا؟ شاید فکر کنی که من یه خرده دیوونه شده ام اما کاش وقتی بچه بودی می شناختمت. منظورم اون وقت هاست که درست به سن و سالِ الان من بودی. نمی دونم چه طور این رو باید بگم، اما دلم برای اون وقت ها خیلی تنگ می شه. انگاری که... انگاری همین الان هم که درام فکرش رو می کنم دلم برای اون وقت های شما تنگ شده. واقعا دیوونگیه، مگه نه؟ خب دیگه، لطفا بذارید در باز بمونه." (از داستان "دوچرخه ها، بازوها، سیگارها" ص.70)
"چند هفته بعد پدرم سر میز شام گفت: "هر چی باشه دل ام برای اون هالوی پیر می سوزه. درسته که اون شیطون بدبخت خودش باعث شد این بلا سرش بیاد ولی به هر حال اگه نمی تونیم کمک اش کنیم، باید نگران اش باشیم." (از داستان "سومین چیزی که پدرم را کشت" ص.149)
"یعنی وقتی دوستی می میره این چیزها اتفاق می افته؟ یعنی اون که می میره پشت سرش برای دوستان اش بدبختی به ارث می ذاره؟
به هر حال همان طور که گفتم پرل هاربر و مهاجرت پدر به زادگاه اش حتی ذره ای هم او را دلخوش نکرد." (از داستان "سومین چیزی که پدرم را کشت" ص. 150)
---
- به طرز عجیبی خوندن این کتاب طولانی شد، یعنی نزدیک پنج ماه هر از گاهی یکی دو تا از داستان هاش رو خوندم.
- "همسر دانشجو"، "فاصله"، "کسی که روی این تخت می خوابیده"، "فیل" رو دوست داشتم.
پینوشتها
TrackBack URL for this entry:
http://www.dihoor.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/58

