کتاب
یک روز قشنگ بارانی"یک روز قشنگ بارانی" نام آخرین اثر چاپ شده از اریک امانوئل اشمیت، در حال حاضر ایران است. این کتاب شامل پنج داستان کوتاه است که هر یک حکایت زنی... ادامه
فیلم و تئاتر
The Horse Whispererدو دختر نوجوان - گِرِیس و جودیث - در یک روز زمستانی مشغول اسبسواری هستند، که ناگهان یکی از اسبها تعادلش را در برف و سراشیبی تند از دست میدهد... ادامه
موسیقی
"عاشقان دیروز" در تالار وحدتگروه موسیقی «خنیا» به سرپرستی «پری ملکی» در روزهای 20، 21 و 22 تیر ماه 87 کنسرتی به صورت همخوانی و همنوازی در تالار وحدت اجرا خواهد کرد. به... ادامه
رویای تبت، سومین رمان فریبا وفی ست و از چهل و پنج فصل کمابیش کوتاه تشکیل شده است.
داستان از زبان زنی به نام شعله بیان می شود. او به مرور ِ زندگی هایی که طی چندین سال با هم پیوند خورده اند می پردازد.
از این رمان در مراسم جایزه ی ادبی مهرگان 1385 تقدیر شده است.
- اوایلِ کتاب همون حسی رو داشتم که موقع خوندن ترلان داشتم، یعنی گیج شده بودم؛ اما به مرور شخصیت ها برام شکل گرفتن و کم کم از اون حالت مبهمش خارج شد. هر چند که گاه گاهی به جمله هایی می رسیدم که طی خوندن قابل فهم نبود و باید دوباره می خوندمشون، اما در کل می تونم بگم کتابی بود که خوندنش راحت بود، و اینکه خیلی جاها شخصیت های داستان رو نماینده ی یک قشر از آدم های اطرافمون دیدم.
نام کتاب: رویای تبت
نویسنده: فریبا وفی
ناشر: نشر مرکز
175 صفحه، 1750 تومان
چاپ اول 1384، تهران
- داستان های فارسی. (قرن 14.)
بخش هایی از کتاب:
"فکر می کردم آدم ها همان طور که آمده اند، می روند. نمی دانستم که نمی روند. می مانند. ردشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند. از هیچ چیز نمی ترسیدم. می گفتم این نشد یکی دیگر." (ص. 56)
"صادق می گفت: "اگر از چیزی آویزان نباشی، تازه می توانی آزادانه تر و حتی انسانی تر فکر کنی." (ص.83)
"از بیمارستان بیرون آمدم. از مسیرهایی که قبل از آن با ماشین می آمدم پیاده گذشتم و فکر کردم پیاده ها چیزهای بیشتری از دنیا می بینند." (ص.162)
"انگار با خودش گفت: "وقتی آدم به چیزی که می خواهد نمی رسد، زیاد دور نمی رود. همان حوالی پرسه می زند و به اشناترین چیز نزدیک به او چنگ می زند" (ص.170)
پینوشتها
TrackBack URL for this entry:
http://www.dihoor.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/20


نظرات
تبت ، روياي هميشگي من است . بارها از تورهاي مختلف ، از دوستان ، كوه نوردها ، حتي در يك سفر از راهنماي تور كه مردي چيني بود پرسيدم چگونه مي توان تبت رفت. اما حتي صحبت كردن درباره تبت در ميان مردم چين ، تابو است! با تعجب و ترس جواب داد نمي تواند در اين باره حرف بزند. جالب اينجا بود كه خودش ، مقيم كشور ديگري بود و ما فرسنگ ها از چين فاصله داشتيم. اينجا بود كه فهميدم ما در ايران چقدر آزاديم! نمي دانم شايد ديدن تبت، جز هوسي بيش نيست. اما تاكنون نتوانستم راهي از هند يا چين به آنجا پيدا كنم. اين رويا ، با ديدن فيلم ‹هفت سال در تبت › ، سكوت و سادگي زندگي در كوهستان ، عبور كاهنان از ميان آبشارها ، سخنان دالاي لاما آرزويي عميق در ذهنم گذارده است. سال گذشته كه در كتاب فروشي فردوس ، كتاب ‹ روياي تبت › را ديدم ، بلند گفتم : كاش اين نام كتاب من بود! خريدم و همان شب ، درست مثل گذشته ها ، تا تمامش نكردم ، خوابم نبرد ولي باز ، بيش از بيش ، تبت ، روياي من شد.
خوابهاي كودكي | دوشنبه، ۱۹ آذرماه ۱۳۸۶، ۸:۴۶ صبح