یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵ | December 10, 2006
رویای تبت

رویای تبت، سومین رمان فریبا وفی ست و از چهل و پنج فصل کمابیش کوتاه تشکیل شده است.
داستان از زبان زنی به نام شعله بیان می شود. او به مرور ِ زندگی هایی که طی چندین سال با هم پیوند خورده اند می پردازد.
از این رمان در مراسم جایزه ی ادبی مهرگان 1385 تقدیر شده است.

- اوایلِ کتاب همون حسی رو داشتم که موقع خوندن ترلان داشتم، یعنی گیج شده بودم؛ اما به مرور شخصیت ها برام شکل گرفتن و کم کم از اون حالت مبهمش خارج شد. هر چند که گاه گاهی به جمله هایی می رسیدم که طی خوندن قابل فهم نبود و باید دوباره می خوندمشون، اما در کل می تونم بگم کتابی بود که خوندنش راحت بود، و اینکه خیلی جاها شخصیت های داستان رو نماینده ی یک قشر از آدم های اطرافمون دیدم.


نام کتاب: رویای تبت
نویسنده: فریبا وفی
ناشر: نشر مرکز
175 صفحه، 1750 تومان
چاپ اول 1384، تهران

- داستان های فارسی. (قرن 14.)


بخش هایی از کتاب:

"فکر می کردم آدم ها همان طور که آمده اند، می روند. نمی دانستم که نمی روند. می مانند. ردشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند. از هیچ چیز نمی ترسیدم. می گفتم این نشد یکی دیگر." (ص. 56)

"صادق می گفت: "اگر از چیزی آویزان نباشی، تازه می توانی آزادانه تر و حتی انسانی تر فکر کنی." (ص.83)

"از بیمارستان بیرون آمدم. از مسیرهایی که قبل از آن با ماشین می آمدم پیاده گذشتم و فکر کردم پیاده ها چیزهای بیشتری از دنیا می بینند." (ص.162)

"انگار با خودش گفت: "وقتی آدم به چیزی که می خواهد نمی رسد، زیاد دور نمی رود. همان حوالی پرسه می زند و به اشناترین چیز نزدیک به او چنگ می زند" (ص.170)




پی‌نوشت‌ها

TrackBack URL for this entry:
http://www.dihoor.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/20

نظرات

تبت ، روياي هميشگي من است . بارها از تورهاي مختلف ، از دوستان ، كوه نوردها ، حتي در يك سفر از راهنماي تور كه مردي چيني بود پرسيدم چگونه مي توان تبت رفت. اما حتي صحبت كردن درباره تبت در ميان مردم چين ، تابو است! با تعجب و ترس جواب داد نمي تواند در اين باره حرف بزند. جالب اينجا بود كه خودش ، مقيم كشور ديگري بود و ما فرسنگ ها از چين فاصله داشتيم. اينجا بود كه فهميدم ما در ايران چقدر آزاديم! نمي دانم شايد ديدن تبت، جز هوسي بيش نيست. اما تاكنون نتوانستم راهي از هند يا چين به آنجا پيدا كنم. اين رويا ، با ديدن ‌فيلم ‹هفت سال در تبت › ، سكوت و سادگي زندگي در كوهستان ، عبور كاهنان از ميان آبشارها ، سخنان دالاي لاما آرزويي عميق در ذهنم گذارده است. سال گذشته كه در كتاب فروشي فردوس ، كتاب ‹ روياي تبت › را ديدم ، بلند گفتم : كاش اين نام كتاب من بود! خريدم و همان شب ، درست مثل گذشته ها ، تا تمامش نكردم ، خوابم نبرد ولي باز ، بيش از بيش ، تبت ، روياي من شد.

ارسال نظر


دیگران

*خسرو نقیبی
*فروغ
*مطرود
*یک سبد آواز نو
*لحظه
*رضا ناظم
*سرزمین گمشده
*منصور نصیری
*Old Fashion
*LoLiGameS
*Inner tramp
*رویای بهار
*جیره روزانه عکاسی
*امیرمهدی حقیقت
*منصور ملکی
*Ecce Homo
*نیلوفر
گل کو
چتری برای یک نفر
شانای
ناتور
پاگرد
بوم سفید نقاشی
لولیان
چندگانه
خشم و هیاهو
میرزا پیکوفسکی
جایی برای زندگی
ای هفت سالگی
برداشت دوم
قصه های عامه پسند
نازنین کاظمی
کتابلاگ
خواب زمستانی
جاناتان
تاب
مهران افشار نادری
باغ بی برگی
Where the Truth Lies
شب‌نویس
Miss Anonymous
من و سایه ام
سعید حاتمی
غلاف تمام فلزی
مامهر
This is me
سه روز پیش
لانگ شات
سیما حجازی
Air
عرایض
خانه ی دوست
من و شوالیه
پیازداغ
روز و شب
تادانه
اگنس
آرشه
فتوبلاگ مامهر
روتوشباشی
کافه ناصری
شهرزاد
خط سوم
Agri-Subjects
در جستجوی کلمات
سنجاق
تیگلاط
تنهایی پر هیاهو
کتاب های عامه پسند
شمال از شمال غربی
مهستا
مهدی اچ ای
کسوف
Snapshot
عباس معروفی
طلوعی تا فردا
حافظ موسوی
مریم پالیزبان
PiXEL
Symposium
دیهور
Nostalgia
قاصدک*
نشان عشق
امیدک
هزار و یک روزنه
روزگاری نو
نمازخانه ی کوچک من
علی صالحی
نامه هایی به خودم
ساکاری
مینا
من و بقیه
مسعود غدیری
جام جم فلسفه
موسیقی ما

طراحی و پشتیبانی

MT 3.33 | Stats
RSS | Atom

hamidreza [dot] com