کتاب
یک روز قشنگ بارانی"یک روز قشنگ بارانی" نام آخرین اثر چاپ شده از اریک امانوئل اشمیت، در حال حاضر ایران است. این کتاب شامل پنج داستان کوتاه است که هر یک حکایت زنی... ادامه
فیلم و تئاتر
The Horse Whispererدو دختر نوجوان - گِرِیس و جودیث - در یک روز زمستانی مشغول اسبسواری هستند، که ناگهان یکی از اسبها تعادلش را در برف و سراشیبی تند از دست میدهد... ادامه
موسیقی
"عاشقان دیروز" در تالار وحدتگروه موسیقی «خنیا» به سرپرستی «پری ملکی» در روزهای 20، 21 و 22 تیر ماه 87 کنسرتی به صورت همخوانی و همنوازی در تالار وحدت اجرا خواهد کرد. به... ادامه
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم؟
سعدی
چون می روی بیمن مرو ای جان ِ جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
دیوان شمس - مولوی
بادبادک
اسم تو بود
که از هوای دلم پر کشید.
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
حافظ
دلم دردی که دارد با که گوید
گنه خود کرد تاوان از که جوید
دیگر
کسی آخر ِ قصه ها خوابش نمی برد.
کلاغ ها
از تلخی ِ به خانه نرسیدن ها
گریخته اند.
1386.3.11
روزها
شُکر میکردم
که دوش ِ آبی هست،
و شبها
که اشکِ چشمی.
نه!
حوالیِ ما
باران نمیبارید...
1386.11.11
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند
حافظ
مردی،
بیصدا
از پشتِ دیوار قد میکشد.
میترسم...
کودکی،
لابهلایِ دود و پایِ آدمها
آفتاب میگیرد.
مردّدام...
زنی،
کنارِ خیابان
سایهی بیکسی به چشم میکشد.
غمگینام...
دکتر گفت:
"واقعبین باش!
او دیگر مرده است.
به لاشهاش دل نبند؛
زندگیات متعفن میشود."
دکتر گفت:
"واقعبین باش!
مرده را خاک کن!
و تنها
گاهی بر سرِ مزارش برو،
گریه کن،
آرام شو،
و به زندگیات بازگرد!"
دکتر گفت:
"واقعبین باش!"
پنجرهی اتاقم
رو به شمال است.
و من
گاهی خوابِ چند مرغِدریایی را میبینم
که در اتوبوسی بیراننده و بیشیشه
پرواز میکنند.
پنجرهی اتاقم را
- که رو به شمال است -
گاهی باز میکنم،
و اغلب
صدایِ عابرانی را میشنوم
که در شیبِ جادهها
دنده را خلاص میکنند.
سعدی
یک دمک با خود آ، ببین چه کسی
از که دوری و با که هم نفسی
جور کم، به ز لطف کم باشد
که نمک بر جراحتم پاشد
جور کم، بوی لطف آید از او
لطف کم، محض جور زاید از او
لطف دلدار اینقدر باید
که رقیبی از او به رشک آید
شیخ بهایی
پ.ن: دو روز پیش بزرگذاشت سعدی بود، حالا امروز که بزرگداشت شیخ بهاییه فهمیدم.
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
حافظ
لباسها پشتِ ویترین نشستهاند،
آدمها رویِ بند
و البته گاهی پیش میآید که یکی مثلِ بنده
لباسِ تویِ بند را بی اتو تناش کند،
و پشت به ویترین بایستد.
پ.ن: نوشته رو با تلنگر دوستی بازنگری کرده، و کمی تغییر دادم. ممنونم بسی...
مادربزرگ که زنده بود
همهی پتوهای خانه را به ملحفهها کوک زد؛
و ما
هر شب
کوکها را به سر کشیدیم و با قصههای مادربزرگ خوابیدیم.
لا اله الا الله!
.
.
.
حالا
ما به قصهها کوک خوردهایم.
و ملحفههایِ همرنگِ کلاغهایِ قبلِ خواب را
بریدهایم،
دوختهایم،
و پوشیدهایم...
پ.ن: امروز، 25 فروردین، روز بزرگداشت عطار نیشابوری.
دیگر دستم را
از رویِ شب برداشتهام.
حالا
در پیدایِ این ستارهها، و بیکرانگیِ آسمان
بگو!
کجایِ ترانه را
دوباره بخوانم؟
پ.ن (بی ربط): و در اینجا اشارهای کاملا غیرمستقیم به بخش فیلم وبلاگم دارم، که "بعد از بیشتر از یکسال" به روز شده است!
اممم... خب مگه چیه؟!
کمکم
زبانِ مردهی من رنگ میگیرد،
و گاهگاه برای آیینهام حرف میزنم.
حتما چشمانِ خوابآلودهام هم
سو گرفته
که گاهی برای پرندهها چشمک میزنم.
نمیدانم...
ولی به گمانم
همین روزهاست که
تا همیشه زبانم حرف چشمهایم را بفهمد،
و سکوتم پر از پرنده باشد
که بر آیینهام عبور میکنند.
من و دل گر فدا شدیم، چه باک؟
غرض اندر میان سلامت اوست
فقر ِ ظاهر مبین حافظ!
سینه گنجینهی محبت اوست
حافظ
نقش تو را
- همان که سایهاش
بر سر همهی لحظههای من است –
هرروز
پس از هر روز،
رنگ میزنم.
رنگهای کهنه را پررنگ،
بیرنگها را
خوشرنگ میکنم.
یکرنگ!
رنگ مباز!،
رنگام ببخش!
روز بهارست خیز تا به تماشا رویم
تکیه بر ایام نیست تا دگر آید بهار
سعدی
با یک دست شکوفه
و با دست دیگر باران بیاور!
آنگاه
به آوایی چون نسیم صدایم کن،
و بگذار که با هم
پا به بهار بگذاریم!
ورقها را خطخطی میکنیم،
و تیرهها را میخوانیم.
گیرم که تو با قرمز نوشتهباشی
یا من
با آبی؛
گیرم که یکی سبز و دیگری سیاه نوشتهباشد؛
گیرم که واو به واو نوشتهها هم خواندهشود؛
گیرم که اصلا خواندهشویم.
ورقها را خطخطی میکنیم!
اغلب
حرفها میان سپیدیِ کاغذ جامیمانند...
گفتم دری ز خلق ببندم به رویِ خویش
دردیست در دلام که ز دیوار بگذرد
سعدی
پشتِ سر
راهی نیست.
راه
آن بود که رو به جلو رفتیم.
جامی! از این تیره دلان پیش باش!
صیقلی آینه ی خویش باش!
تا چو بتابی رخ از این تیره جای
یوسف غیب تو شود رو نمای
جامی
هر که از ظلمت خود رست، به خورشید رسید
از شعر ِ "خورشید پرست"
باران عشق/ مجتبی کاشانی (م. سالک)
زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
حافظ
عشق را به امانت سپردی ام.
عشق است
به امانت سپردنت...
ای خنک آن را که او رَست از این رنگ و بو
زانک جز این رنگ و بو، در دل و جان رنگ هاست
شاعر: مولانا
تصنیف: فخر جهان
آلبوم: ابریشم طرب (موسیقی شمال خراسان؛ قوچان-شیروان-دره گز)
خواننده: مرتضی گودرزی
ای دل! بیا که ما به پناه خدا رویم!
حافظ
آفتاب را گفتم:
"باکی از غروب ندارم.
خورشیدِ من
از سوی دیگری می تابد."
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
حافظ
انگار کن که من دیوار
راست، در اطراف تو
انگار کن که من سقف
صاف، بر بالای تو
تنهایی ت را به یغما نخواهم برد.
انگار کن که تو، تنها
من
در کنار تو
شاعر: خیام
موسیقی سریال "بوعلی سینا"
خواننده: صدیق تعریف
پ.ن: دو، سه روزه که هی این آهنگ رو می شنوم و هی از بس که خوبه بال در می آرم...
خصلت اره را دوست نمی دارم
که برای اثبات خویش
باید
دیگری را ببرد.
من اما
دوستانم را، از دست فرو نمی گذارم
چون با من بی وفایی کنند
یک بار.
و نیز معشوقم را
اگر که یک بار
بر من خیانتی روا دارد.
من اما
آیا حتی یک بار
بی وفا نبوده ام؟!
من اما
آیا بارها
خیانت نکرده ام؟!
غم نامه ای برای یاسمن ها/ غاده السمان؛ ترجمه عبدالحسین فرزاد – تهران: نشر چشمه، 1377.
عشق صدات می زند؛ گوش بده به این صدا!
همره عاشقان بیا! پای بنه در این بلا!
از غم دل بدر! درآ! دل بسپار سوی ما!
دست فشان و تازه کن! جان کهن از این نوا
دل نگران چیستی؟ چشم به راه کیستی؟
این منم آشنای تو؛ در بگشا! بیا! بیا!
در بگشا! منم منم، عشق به دست و دامنم
دل ز تو بر نمی کنم، دامن خود مکن رها!
دردت اگر به جان رسید، تا رگ و استخوان رسید
جانب ناکسان مرو! جای دگر مجو مرا!
خویش ز خویش وارهان! در بر عاشقان بمان!
وقت گریز نیست، هان! باش به عشق مبتلا!
گرچه ملول و خسته ام، خم شده ام، شکسته ام
تکیه بزن! به شانه ام، تا نرسی به انتها
سنگ صبور تو منم. جام بلور تو منم.
سنگ مزن به شیشه ام! با دل من مکن جفا!
ا.ح. سعیدی
سخن رنج مگو! جز سخن گنج مگو!
ور از این بی خبری، رنج مبر! هیچ مگو!
مولانا
تو را فراموش نخواهم کرد،
حتی اگر زمان
ما را فراموش کند.
مهربانا!
آب در پیاله و سر به کوه می گذارم.
عنایتی بنما!
چشمه ی آب ِ سر کوه می شوم.
برای مـونانی جان...
مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی
به زیر پایِ هجرانش لگدکوبِ ستم کردی
غنیمت دان اگر روزی به شادی در رسی ای دل
پس از چندین تحمل ها که زیر بار غم کردی
سعدی
به روی شانه ام نمی آورم
ولی
دست خودم نیست،
گاه و بی گاه
خوابِ تسلی ِ دستانت را می بینم.
تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست
مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل
که می بگرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست
بسرد مهری باد خزان نباید و هست
به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق
ترا چو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجا به صحبت پکان رسی ؟ که دیده تو
بسان شبنم گل اشکبار باید و نیست
رهی بشام جدایی چه طاقتی است مرا ؟
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست
رهی معیری
نشود فاش ِ کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن! با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو! به نگاهی که زبان من و توست
هوشنگ ابتهاج – سایه
راست ِ نگاهت را که بگیرم
می رسم به نرسیدن.
می بینی؟
ته همه ی بن بست ها
منم که نشسته ام.
کوله بارم که خستگی شد
سوار یکی از همین قطارهای بی بدرقه ی ایستگاه شدم.
خیال نکن به سفر می روم!
نه!
من
فقط دور می شوم.
زیر باران
آه نمی کشم؛
تنها،
به پهنای دلتنگی ام
صدایت می کنم.
اگر کسی سراغ حالم را گرفت،
بگویید
لابه لای خط خطی های این روزهای بی قواره
مچاله شده.
در چشمان تو
کوچه ای قدیمی را
صدا می کنم
جوابی نیست.
احمدرضا احمدی
برف نو!
برف نو!
سلام...
سلام...
بنشین! خوش نشسته ای بر بام.
پاکی آوردی ای امید سپید؛
همه آلودگی ست این ایام.
شاعر: احمد شاملو
دل ِ شاد از دل ِ زارش خبر نی
سلامت، روز بیمارش خبر نی
نه تقصیر ته، این رسم قدیمه
که آزاد از گرفتارش خبر نی
باباطاهر
پ.ن:
- دیدی بعضیا به نیست می گن نی!؟ هوووم... نگو باباطاهر یادشون داده.
- پس از لغو کنسرت در تالار اندیشه، گروه خنیا این بار در تالار وحدت به روی سن میرود.
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان، غم مخور!
حافظ
تو ساقی خماری، یا دشمن هشیاری
یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو، آمیخته شد با تو
چون بوی تو دارد جان، جان را هله بنوازم
شاعر: مولانا
حرف
حرف سخنان بی حد و مرز بود؛
مثل عشق،
غربت،
یا دلتنگی.
سخن کوتاه کردیم.
کم کم
پای مان از گلیم حرف بودن
بیرون می رفت...
...
دلم بی وصل تو شادی مبیناد
به غیر از محنت آزاد آزادی مبیناد
خراب آباد دل بی مقدم تو
الهی هرگز آباد آبادی مبیناد
گل زردُم
همه دردُم
ز جفایت شکوه نکردُم
تو بیا تا دور تو گردُم
آی
ای یار جان
ای یار جانی
دوباره برنمی گردد دیگر جوانی
وای! وای! وای! خدایا! چقدر من این آهنگ* رو دوست دارم. حالا با هر ورژنیش که می خواد باشه، باشه!
*توی قسمت موسیقی هم می تونید با صدای سیما بینا بشنویدش.
پ.ن:
- ممنونم دوستم جان بابت آهنگه با صدای افتخاری...
- کسی این آهنگ رو با صدای خواننده های دیگه جایی سراغ نداره؟
- اگر خواستید آهنگ ها رو Save کنید، روشون Right Click کنید و بعدش گزینه ی Save Target As رو انتخاب کنید.
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
حافظ
نه روز تولدم،
و نه حتی خاطره ی مرگم را
بهانه ی به یاد آوردنم نکن!
بگذار بهانه ات باشم!
بی تولد و مرگ.
تو هم مثل ماه
سایه ات سنگین شده...
شاعر: فریدون مشیری
خواننده: همایون شجریان
پ.ن: با تشکر از معرف شاعر
بیا بیا دوباره، چشام به انتظاره
بارون داره می باره، بوی تو رو می آره
از سریال خانه سبز -از معدود دلخوشی های این روزهام.
پ.ن: هر چی گشتم آهنگش رو پیدا نکردم :(
باز آ ببین در حیرتم، بشکن سکوت خلوتم
چون لاله ی تنها ببین، بر چهره داغ حسرتم
شاعر: بیژن ترقی
بی بهانه ترین دیدار،
بهانه اش دیدار است.
بی بهانه می خواهمت،
بی زمان و مکان.
نه رازش می توانم گفت با کس
حافظ
من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییم
که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد
حافظ
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
حافظ
ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
خواننده: حمید خندان سیما
ترانه سرا: پرویز وکیلی
پ.ن (یک روز بعد): این هم با صدای آرتوش که خیلی هم خوشگل تر خونده بوده...
آینه های بی لبخند من
هنوز تکرار واژه ی سنگین رفتن اند؛
و من،
بی حضور نور و آشنا
به بازگشت غریبه ها سلام می کنم!
شبی دلگیر - 20 مرداد 1386
ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز
کاینگونه فرصت از کف دادند بیشماران
شفیعی کدکنی
دروغ گفته بودی
و باور کرده بودم.
این روزها
هر چه را که باور می کنم
دروغ می پندارم.
می دانم که می آیی، چه غم دارم ز تنهایی...
آواز: اشکان کمانگری
شعر و آهنگ: امیرحسین سام
تنظیم: سینا جهان آبادی
حتی نسیم هم
با همه ی لطافتش
می تواند دروغ بگوید.
بوی باران،
دلیل باران نیست!
پ.ن: من بارون می خوام...
فقط مرا به نصفی سیب مهمان کن
بهار را بر تنم خالکوبی کن، مرا کافی است
تنها به کوچه می روم
از عابران ساعت وقوع خوشبختی را می پرسم
عابران: اخمو، کج خیال و عبوس جواب
مرا نمی دهند
کوچه انبوه از سبدهای خالی است
که در انتظار باران هستند
کلاف هایی از ابریشم در کوچه بی صاحب
مانده اند
کسی نیست کلاف ها را به خانه برد
در خانه ها بسته است.
در انتظار باران/ چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود (مجموعه شعر)/ احمدرضا احمدی. –تهران: نشر ثالث، 1386.
پ.ن: خاطرت آسوده دوستم جان! هدیه ات غروب جمعه به دستم نرسید؛ پس سرد نشده صرف شد و بسیار هم چسبید! ممنونم...
از پنجره ی گذشته
دست های تو را دیدم،
که به لبخندم سلامی کرد و پرده را کشید.
سنگی؛
سنگی نیست که شکستنم را بشکنم!
آنکس که بر آن گل اینگونه جلا داد
گنجی ز تحمل بر اهل وفا داد
نواب صفا
گرمی دستای من کم شده، دستاتو بده
دستای سرد منو گرم بکن، باد پاییز سرده
شاعر: ؟
پ.ن: بخشی از آهنگ رو در قسمت موسیقی می تونید بشنوید.
هنوز میان باور و تردید دلم می گیرد،
و هر لحظه
ساعتی کوک می کنم
که اگر آمدی
خواب نباشم!
بیا و پرده ای در ساز من باش
رهایی را پر پرواز من باش
از این شب تا به شهر صبح پوید
چراغی در ره آواز من باش
شفیعی کدکنی
پ.ن: کنسرت علیزاده، مجید خلج و گروه هم آوایان
من
با تو از همه ی شعرهایم گفته ام؛
و تو از من، در همه ی شب هایم گریخته ای.
چیزیم نیست!
تنها
خیالِ گفتن و گریختن دارم...
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار، ای بارون
ببار ای ابر بهار با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار، ای بارون...
آهنگ: بارون/ آلبوم: شب، سکوت، کویر/ آواز:محمد رضا شجریان/ آهنگساز:کیهان کلهر/ کلام: محمدعلی معلم. (براساس آوای محلی شمال خراسان)
پ.ن: بخشی از آهنگ رو میتونید توی بخش موسیقی بشنوید.
و چه آسان
کسی را که از باور ترانه های دور آمده است
ندیدی؛
آنجا
هنوز در ادبیاتشان
"تو"
یک مخاطب دارد...
نه!
بار سفر نبسته بودم،
که چله نشین باز آمدنت باشم!
رفته بودم،
که فاصله ها را
با ناباوری هایم پر کنم.
رفته بودم!
مگر که خاطره هایم،
در توقف ایستگاهی جا بماند...
خیال کردی آمده ام تا برای تنهاییِ گلدانم بچینم ات،
که خارهایت را نصیبم کردی؟!
نه!
آمده بودم که بگویم:
در همه ی باغ ها
منتظر آمدن تو می مانم...
آمد، آمد، با دلجویی
گفتا با من تنها منشین
برخیز و ببین گل های خندان صحرایی را
از صحرا دریاب این زیبایی را
...
شاعر: معینی کرمانشاهی
از شور ِناکوک تو،
دیگر این روزها
حتی مهربانی بیات ترک را هم
باور نمی کنم...
پ.ن:
"مهربانی" نام گوشه ای در بیات ترک، از ملحقات دستگاه شور، است.
هر شب که می خواهم بخوابم
می گویم
صبح که آمدی با شاخه ای گل سرخ
وانمود می کنم
هیچ دلتنگ نبوده ام
صبح که بیدار می شوم
می گویم
شب، با چمدانی بزرگ می آید
و دیگر
نمی رود.
بانو و آخرین کولی سایه فروش/ کی کاووس یاکیده. – تهران: کاروان، 1383.
تا به پایت برسم
پا به پای همه ی قدم هایت
دویده ام...
بهانه های بودن من
یکی یکی به تو تبدیل شد.
چقدر تنها نیستم!
همه ی این کلمات دلواپسِ بودن هم
بی حضورت
شعر نمی گویند...
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات؟
بخواست جام می و گفت: عیب پوشیدن
حافظ
آری
می توان با سایه هایی که هنوز درگیر بودن و نبودن اند
از ازدحام درختان باغی ناشناس گذشت،
و در پرتو مهربان آفتابی یکدست
تا همیشه
همسایه بود...
گوشه های خلوتم را
هی الکی و بی صدا خط خطی می کنم.
مبادا کسی سرزده بیاید،
و جز چای و نگاهم را بخواهد!
اما شما
نشانِ ساده و بی ادعایِ سقف تان را
لابه لای حیرانیِ نگاهم می نویسید
و یک خط در میان
مرا به خلوتتان مهمان می کنید.
خانم،
من از مداد و دفتر و مشق هایم خسته ام
و هی دلم می خواهد رویا ببافم
و شما
مداد و دفتر و مشق می جویید
که واقعا زندگی کنید.
خانم!
حالا و با همه ی این حرف های نگفته،
باز هم می خواهید مرا مهمان مهربانی تان کنید؟
زخم هایم باید با دست خودم یا دستی که مثل دست من است خوب شوند، و ستاره ها را باید با چشم خودم یا چشمی که مثل چشم من است بشمارم.
صدف و قهوه (مجموعه شعر)/ سیما یاری. –تهران: نشر قطره، 1382.
پشت چراغ قرمز یعنی بی قراری
یعنی
باید آرام بود و صبور؛
نه بوق زد،
نه داد!
باید
نشست و شمرد...
همیشه اتفاقی در حال رخ دادن است.
چمدان هایی گشوده
و چمدان هایی بسته می شوند،
با این حال
من هرگز
نه آماده ی رفتن و نه مهیایِ آمدن بوده ام.
یوماآنادا: فاخته باید بخواند، مهم نیست که نصف شب است:
شعرهای 83- 1380/ سیدعلی صالحی. – تهران: ناهید: نیلوفر، 1383.
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد...
بابا طاهر
پا به پایِ کوچه ها
و در امتدادِ نبودن تو
راه می روم...
صدایِ غرش رعد
برقِ نگاهِ تو را به یادم می آورد.
من
همیشه در باران،
ترک خورده ام...
از آغازِ تو را دیدن
سند گام هایم را به نام تو زده اند
و حالا مدت هاست
که در امتداد کوچه های با تو بودن،
پیاده تر از آن که گریزی از دلتنگی باشد،
زندگی می کنم...
از خوشی شعر پارو می کنم
انگار که همه ی آسمان مال من شده باشد
یا ماه، دورِ نگاهِ من بچرخد.
خلاصه اش کنم؛
مدام خیال می کنم،
زمین گردتر شده ست...
1385.12.5
پ.ن:
نگرانی این روزهایم نگذاشت که با روش قشنگ تری یادت بیاورم سالگرد اولین سوالم را...
بعد از آغوشت،
دیگر می دانم:
شب ها
چه بیدار باشم و چه خواب،
خورشید که باشد
صبح را با خود می آورد...
تقدیم به نوشته ی 21 فروردین صاحب یک نمازخانه ی کوچک:
تنها که می شوی
اگر خوب دقت نکنی،
کسی می آید،
پا می گذارد روی ِ عمق ِ خلوتت،
و می رود...
آنگاه
تو می مانی،
و نگاه ِ هاج و واجت
به رد ِ پای ِ رسیده به بی نهایتش
آبان 1383
برای تو، که حضورت، تکرارِ مهربانی هاست:
بارها رفته ایم
بارها دست در دستِ تنهایی
قامت نابخشوده ی نبودن را به آغوش کشیده ام
و بارها
بازگشته ایم...
1385.10.18
صدای تو
تا من می رسد
من
بی صدای تو
به هیچ کجا نمی رسم...
1386.1.7
برای تو که سلامت، سلامتم است...
به آشناییِ نگاهت
از ابتدای همه ی بهارها
تا همیشه ی لبخندت
سلام...
پ.ن:
بغض دارم این روزا، یک بغض گنده ی دردناک. شاید به خاطر بوی عیده، هر چند که خیلی هم به مشامم نمی رسه! حال و هوای عیدم نیست!
روح زِ روزِ الست، بود زِ روی تو مست...
مولانا
پ.ن:
آهنگ قسمت موسیقی رو بشنوید.
برای تو، که همیشه به خورشید لبخند می زنی...
برایت
از پشتِ آسمان ها دست تکان می دهم
و صدای بی قواره ی دود آلود قطار،
محکم به گوشم اصابت می کند
تَتَتَق تَتَق
.
.
.
تَتَتَق تَتَق
.
.
.
من می لرزم
و چشم به راه باز آمدنت،
از غربتِ سفری که هنوز نرفته ای
به خورشید و ماه
سلام می کنم...
پشت درهای بسته
انتظارِ خسته ی صبورم را
ایستاده سوت می زنم.
شاید عابری
شاید
کلیدی...
دوباره باران
دست به دامانِ نگاهت
مرا به حلقه ی اشک هایت
قفل می زند.
خموش حافظ و از جور یار ناله مکن!
ترا که گفت که در روی خوب حیران باش؟!
حافظ
دهان یار که درمان درد حافظ داشت
فغان که وقت مروت، چه تنگ حوصله بود
حافظ
دیده را فایده این است که دلبر بیند
ور نبیند، چه بود فایده بینایی را ؟!
شاعر: ؟
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
سعدی
وقتِ دلتنگی ها
باز همان دستی را که از خاطراتت شسته ام
به اشک
آلوده می بینم...
آدرس که درست است
اما
درخت توتی که کوچه را شیرین می کرد؟!
و قناتی که
طعم کوچه را پایین می برد؟!
...
شاعر: آذر کتابی
صبحِ دوباره ای ست؛
باید از همه ی احساسمان
در همه ی شب هایمان
ترانه بسازیم؛
لبِ بی لبخندی هایمان بپرد،
و برقِ دیگری
چشمانمان را
در اثیری ترین نگاه ها شعله ور کند.
صبحِ دوباره ای ست
باید بیدار شویم؛
تا به همه ی دیر رسیدن ها
دیر برسیم...
جوراب هایِ سوراخِ نشسته ام را
به روزهایِ راه راهم می آویزم
و باز
با صدایِ خودم بیدار می شوم
و با تک گویی هایِ عاشقانه ام
به خواب می روم...
هر چه راه می روم
باز، جایِ تو
در همه ی راه ها
در همه ی پیچ ها
و در همه ی رسیدن ها
خالی ست...
به جانِ پیر خرابات و حقّ صحبت او
که نیست در سر من جز هوای خدمت او
حافظ
من بیهوده می خواهم، از یاد تو بگریزم
ای همه هستیِ من، از مهرِ تو لبریزم
تو دریایِ من هستی، هرگز از خود مرانم
من ساحلی غریبم، باید با تو بمانم
بی تو، چون کویر تشنه ی آبم
بر موجِ هستی چون حبابم،
بی قرارم و بی تابم
بی تو، چون کتاب بستگی هستم
شاخه ی شکستگی هستم
عابر خستگی هستم
محمد نوری می خواند...
شاعر: وحید ادیبی

