دوشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۶ | December 31, 2007

تو،
همه ی یک روز کاملی.



یکشنبه ۹ دی ۱۳۸۶ | December 30, 2007

بعد از این همه وقت گذشتن از جریان بازی ِ! رولت روسی، که فکر کردن بهش در سال کنکور حسابی من رو گذاشته بود سر کار؛ به این نتیجه رسیدم که امروز همون قدر به مرگ نزدیکیم، که دیروز بودیم.

هووم... یادآوری این قضیه چه ها کرد!



...
جمعه ۷ دی ۱۳۸۶ | December 28, 2007

برای مـونانی جان...

مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی
به زیر پایِ هجرانش لگدکوبِ ستم کردی
غنیمت دان اگر روزی به شادی در رسی ای دل
پس از چندین تحمل ها که زیر بار غم کردی

سعدی



سه شنبه ۴ دی ۱۳۸۶ | December 25, 2007

از وقتی یک آدم مهربون فونت نستعلیق رو بهم هدیه کرده، هر چیزی رو تایپ می کنم فکر می کنم خودم هستم که اینقدر خوش خطم.


Salam2.JPG


پ.ن: لذت عجیبیه، امتحانش کنید!



دوشنبه ۳ دی ۱۳۸۶ | December 24, 2007

هوا بارونی بود. توی تاکسی نشسته بودیم و هی به هم نگاه می کردیم؛ نگاه می کردیم و می خندیدیم. هیچ حرفی نمی زدیم، فقط هی به بیرون نگاه می کردیم و بعدش یک دفعه برمی گشتیم به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم. انقدر خندیدیم که خانومی که کنارمون نشسته بود هم یک دفعه شروع کرد به خندیدن. ما که دیگه نتونستیم خنده هامون رو کنترل کنیم وسط راه از ماشین پیاده شدیم و ادامه ی راه رو زیر بارون پیاده رفتیم.
.
.
.
توی تاکسی، زیر بارون، گریه می کنم.



یکشنبه ۲ دی ۱۳۸۶ | December 23, 2007

به روی شانه ام نمی آورم
ولی
دست خودم نیست،
گاه و بی گاه
خوابِ تسلی ِ دستانت را می بینم.



فصل سردم به سردی آغاز می شود.
شنبه ۱ دی ۱۳۸۶ | December 22, 2007

داشتم به این فکر می کردم که وقتی بمیری من چه عکس العملی نشون می دم؟ خــوب که دقت کردم، دیدم که تو خیلی وقته برای من مردی! خیلی وقته! اگر برای همه بمیری، تنها تفاوتش این خواهد بود که من مجبورم توی مراسم کفن و دفنت شرکت کنم! احتمالا هم باید در این راستا خیلی چیزهای دیگه رو هم تحمل کنم.


چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۶ | December 19, 2007

لعنت به هر چه نامه که ملالش جز دوری تو نباشد!
دوری؟!
لعنت به هر که فاصله ها را با چشمان نزدیک بین می سنجد!
...

همین طور که دارم با اشک هایم بازی می کنم که فقط در کاسه ی چشمانم بماند و بیرون نریزد، یکی که مسافر نیست به خواهش اشاره می کند که نگه دارم و برسانم اش. سوز سرما را می دانم و دلگرم لبخندش ترمز می کنم. می گوید: "روزت خوش! زندگانی ات شاد!" سکوت می کنم. پیاده که می شود هر چه دعای خوب می داند بدرقه ی رفتنم می کند، و من ِ نیازمند همین چند لقمه حرف مهربان باز به نامه ای که نمی خواهم برایت بنویسم فکر می کنم.



...
دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۶ | December 17, 2007

تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست
مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل
که می بگرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست
بسرد مهری باد خزان نباید و هست
به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق
ترا چو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجا به صحبت پکان رسی ؟ که دیده تو
بسان شبنم گل اشکبار باید و نیست
رهی بشام جدایی چه طاقتی است مرا ؟
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست


رهی معیری


توی بالکن نشسته بودم و چشم ام به تو بود. لابه لای آن همه آهنگ که نمی دانم از کجا آمده بود، سرت را بالا آوردی و من را در حال نگاه کردن به خودت دیدی و لبخند زدی و گرمای لبخندت تا آن بالا رسید و گونه هایم را سوزاند. در آرامش بی دلیل ِ آن دستپاچگی، بی تردید سرم را در آستانه ی لرزش دستانم تکان دادم؛ و برای تاییدت لبخند زدم و چشم هایم را به آرامی بستم، و با باز کردنش دیدم که تو به همراه آهنگ ها می روی.



...
یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۶ | December 16, 2007

نشود فاش ِ کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن! با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو! به نگاهی که زبان من و توست


هوشنگ ابتهاج – سایه



شنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۶ | December 15, 2007

راست ِ نگاهت را که بگیرم
می رسم به نرسیدن.

می بینی؟
ته همه ی بن بست ها
منم که نشسته ام.



حتی خواب آور هم در مقابلش کم آورد! نصف شب مدام بیدار می شدم، و از اونجایی که قرصه وظیفه داشت کله محترم رو سنگین کنه، تا می خواستم سرم رو جا به جا کنم یک سرگیجه جانانه نصیبم می شد. نتیجه این شد که بی خوابیه همراه با بی حرکتی شد.
دیشب هم که حدود ساعت نه رسیدم خونه و بعد از دو روز ِ کم سابقه ی پر دَدَر که فقط سه ساعت خوابیده بودم، با خودم گفتم وای خدایا چقدر خوشحالم که انقدر خسته ام! همون ده رفتم که بخوابم، که البته بعد از نیم ساعت خوابم برد. (تا اینجاش جای شکرش باقیه) ولی چشمتون روز بد نبینه، تازه خوشحال شده بودم که به به! چه زود خوابم برده که فهمیدم بیدارم که دارم به به و چه چه می کنم! به 1100 ام نگاه کردم و دیدم که ساعتش 2:55 رو نشون می ده. آه از نهادم بر اومد! بعد از 1 ساعت دعا و نیایش برای دست یابی به خواب دوباره، تسلیم شدم و خب... پناه آوردم به نوشتن.

هدف از شرح ماجرا: بنده در این صبح مبارک دست به دامان اهالی وبلاگستان محترم شده ام، باشد که در این میان توصیه ای فرمودید، مقبول درگاه حضرت خواب شد.


پ.ن: راستی شرح تلاش هام رو هم بدم که بدونید چه کارها کردم و اگه راه جدیدی می دونید خبرم کنید:

- هفتِ شب به بعد، با اینکه واقعا عاشق نوشیدن چای هستم، به ندرت سراغش می رم. (اصولا کمتر سراغ نوشیدنی دیگه ای می رم، ولی خب.. این رو هم بگم که شیر رو هم امتحان کردم.)
- گل گاو زبون هم افاقه نکرد.
- یک دوره قرص گیاهی، و یک شب دیازپام هم بی اثر بود.
- ریلکسیشنی که 4 سال پیش استاد محترم آموزش دادن هم کار نکرد.
- پیاده روی های طولانی جهت ایجاد خستگی مفرط، خستگی مفرط تولید کرد ولی هیچ ربطی به خواب آلودگی نداشت.
- ساعت ها کتاب خوندن و تلاش برای ایجاد خستگی در چشم هم، باز همون اثر خستگی رو داشت و نه خواب آلودگی.

اممم.. یادم نمی آد دیگه چی کارا کردم : ( اما خب... تلاش های زیادی انجام شده دیگه!



چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۶ | December 12, 2007

چه جوری بگم که من طاقت این رفت و آمدها رو ندارم؟ چه جوری بگم که آخه اگر همه ی این کارها به خاطر منه، به خدا خاطر من این نیست. چه جوری بگم که تنهایی تو رو نمی خوام؟! چه جوری بگم که وقتی یک لحظه کنار توام و احساس تنهایی می کنم از هزار روز تنها موندن برام دردناک تره. چه جوری بگم که دلم می خواد اینقدر نگران من نباشید. چه جوری بگم غلط کردم. چه جوری بگم زندگیتون رو اسیر من، و من رو اسیر این احساس گناه نکنید. چه جوری بگم دوستتون دارم و اگر مدام فاصله می گیرم برای اینه که نمی تونم بهتون بفهمونم احساسمو. چه جوری بگم خسته ام از این که خیلی وقته خودمو گم کردم و پیدا نمی کنم. چه جوری بگم دلم کسی رو می خواد که حواسش بهم باشه اما نگرانم نباشه. چه جوری بگم بگذارید راحت باشم تا منم مثل همه ی آدما کم کم اشتباه کنم و یک دفعه یک اشتباه بزرگ نکنم. چه جوری بگم دلم برای خودم تنگه. چه جوری بگم کمرم خم شده از بس که نمی گذارید بارامو خودم بلند کنم. چه جوری بگم که یادم دادید تا زورم به هیچ کس جز خودم و خودتون نرسه. چه جوری بگم انقدر بهتون نیاز دارم که حتی فکر نداشتنتون از پا درم می آره. چه جوری بگم. چه جوری بگم همه ی اینا رو، که خیال نکنید که بودن در کنارتون رو دوست ندارم. چه جوری بگم...



سه شنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۶ | December 11, 2007

به ایستگاه اتوبوس که رسیدیم، گفت برگرد خونه! دیگه راهی نیست. گفتم نه! می رسونمت. خندید و به راه رفتن ادامه داد. گفتم خیال کن من بادی گاردتم! از دوردست های قد ِ بلندش، نگاهی به من که به شونه اش هم نمی رسم انداخت و گفت این چه حرفیه؟ تو یک فرشته ای. من نمی دونم اگر نمی اومدی پیشم من باید چی کار می کردم؟
...
یک روز که دنبال یک جای خوب برای نشستن و حرف زدن بودیم، گفت من مسیرها رو نمی شناسم؛ من هم برای اینکه نگران نشه گفتم ببین! من جهت یابیم خیلی عالیه! یعنی فوق العاده اس! او هم با محبت هی می خندید و در سکوت راه می رفت. گفتم: ببین! من الان دارم به تو پز می دم و تو الان باید حسودیت بشه! بیشتر خندید و گفت حالا می گی از کدوم طرف بریم؟ گفتم بریم سمت راست، ولی اگر گم شدیم به من هیچ ربطی نداره. گفت ما گم نمی شیم! من به جهت یابی تو ایمان دارم.
...
سلام می کنیم و حال و احوال می کنیم. بعدش از زندگی می پرسه. یک ساعت و نیم براش غر می زنم و گوش می ده و سعی می کنه هر چی بلده بگه که من غرهام کم بشه. بعدش بهش می گم دقت کردی همه اش من دارم از خودم می گم؟ تو یه کم از خودت بگو! می گه چی بگم؟ همه چیز خوبه. من هیچ شکایتی از زندگی ندارم.
...
.
.
.
در آخِر ِ همه ی این مکالمه ها و مکالمه های مشابه، من آه از نهادم بر می آمد! یعنی دلم می خواد موهامو بکشم، یا بشینم یه گوشه داد بزنم! یا حتی خودش رو بزنم! بس که این آدم دوست داشتنیه و بس که بلده دست من رو بخونه.



یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۶ | December 9, 2007

کوله بارم که خستگی شد
سوار یکی از همین قطارهای بی بدرقه ی ایستگاه شدم.

خیال نکن به سفر می روم!
نه!
من
فقط دور می شوم.



شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۶ | December 8, 2007

باید خوشحال باشم که آق داداش صبح زود از خواب پا می شه تا ماشین رو بیاره به من تحویل بده، باید خوشحال باشم که با اینکه به کلاس دیر می رسم ولی همه ی نوشته های روی تخته رو می فهمم، باید خوشحال باشم که استاد زود خداحافظی می کنه، باید خوشحال باشم که دخترعمو اس ام اس می زنه که داره فیلم خانه سبز رو برام دانلود می کنه، باید خوشحال باشم که دقیقا جلوی در بانک یک جای پارک هست، باید خوشحال باشم که یک چک دارم که می تونم نقدش کنم، باید خوشحال باشم که دم مغازهه هم جای پارک هست، باید خوشحال باشم که وقتی به آقا پارکبانه می گم زود می آم، پول نمی دم دیگه! می خنده و می گه گفتی زود ها! باید خوشحال باشم که آقا کتابفروشه هر دفعه می رم مغازه اش حتی اگه بعد از یک سال باشه باز منو یادشه و کلی حال و احوال می کنه، باید خوشحال باشم که تو ازم خواستی برات سی دی بگیرم و هر دوتاشم موجوده، باید خوشحال باشم که تذکره الاولیای عطارنیشابوری تو ویترین مغازهه هست، باید خوشحال باشم که خیابون خلوته، باید خوشحال باشم که حالا یک سی دی جدید تو ماشین دارم و می تونم گوش بدم، باید خوشحال باشم که دم خونه ی خانومه جای پارک هست، باید خوشحال باشم که خانومه تشویقم می کنه، باید خوشحال باشم که به موقع می رسم پیش مامان تا برسونمشون پیش خاله، باید خوشحال باشم که مامان توی راه بهم کلی شکلات می دن و به صدای آهنگم هم اعتراضی ندارن، باید خوشحال باشم که زود می رسم دانشگاه و آقای هم دوره ای رو می بینم، و اون رمز موفقیتش توی امتحان میان ترم رو بهم می گه، باید خوشحال باشم که آقای حل تمرین مهربونه، باید خوشحال باشم که بچه های کلاس اونقدرا هم بیشتر از من نمی فهمن، باید خوشحال باشم که بعد از اینکه به آقای حل تمرین می گم من سال ششم ام می خنده و خسته نباشید می گه، باید خوشحال باشم که اسمم رو می پرسه و می گه نگران پاسی نباش اما بی خیال هم نشو! باید خوشحال باشم که هوا اونقدر سرد نیست که وقتی حوصله ی کاپشن پوشیدن ندارم دندونک بزنم، باید خوشحال باشم که وقتی می رسم خونه غذا برای گرم کردن و خوردن هست، باید خوشحال باشم که تو زنگ می زنی و هی دلت می خواد حرف بزنیم، باید خوشحال باشم که وقتی از همه می بُری خیالت جمع ِ، که من هستم تا روش حساب کنی، باید خوشحال باشم که ...



جمعه ۱۶ آذر ۱۳۸۶ | December 7, 2007

زیر باران
آه نمی کشم؛
تنها،
به پهنای دلتنگی ام
صدایت می کنم.



پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۶ | December 6, 2007

راننده تاکسی بشم که چی؟! که مسافرکشی کنم.
مسافرکشی حکایت حرکته، حکایت دیگه پیاده نبودن، حکایت پیاده نگذاشتن. حکایت دل نبستن، حکایت رفتن و نرسیدن و باز رفتن. حکایت سلام دادن و نشستن کنار آدم هایی که حسرت حرف زدن باهاشون همیشه بی تابت می کنه. حکایت خستگی و آواز و چای دم کشیده. حکایت همیشه در سفر بودن. حکایت...



چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۶ | December 5, 2007

اگر کسی سراغ حالم را گرفت،
بگویید
لابه لای خط خطی های این روزهای بی قواره
مچاله شده.



...
سه شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۶ | December 4, 2007

در چشمان تو
کوچه ای قدیمی را
صدا می کنم
جوابی نیست.

احمدرضا احمدی


دوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۶ | December 3, 2007

چقدر دلم برای اون آقای نقاش که کلی هم قشنگ آهنگ می زد تنگ شده این روزا؛ همونی که گفت بی خداحافظی می رم، چون هنوز کلی می خوام ببینمت؛ همونی که دیگه ندیدمش.


پ.ن: از اون خواب هاییم که توی وبلاگستان اتفاق می افته به شدت بدم می آد! مثلا توی خواب می بینم که یکی پست گذاشته و می رم می خونم، یا مثلا دارم کامنت های یکی از نوشته هام رو می خونم، یا دارم یک نوشته ای رو ویرایش می کنم، یا... بدم می آد! به حدی که شب و روزم خراب می شه!


...
شنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۶ | December 1, 2007

کسی که مایل است شهر و دیار خود را ترک گوید، آدم خوشبختی نیست.

بار هستی/ میلان کوندرا، ترجمه پرویز همایون پور. – تهران: نشر قطره 1382.



دیگران

*من و شوالیه
*رویای بهار
*من و سایه ام
*Old Fashion
*This is me
*میرزا پیکوفسکی
*Inner tramp
*LoLiGameS
*شانای
*لحظه
*خط سوم
*ناتور
*نازنین کاظمی
*گل کو
*تیگلاط
*Agri-Subjects
*در جستجوی کلمات
*باغ بی برگی
مطرود
طلوعی تا فردا
شهرزاد
سرزمین گمشده
لانگ شات
Where the Truth Lies
شمال از شمال غربی
چندگانه
سه روز پیش
Symposium
جیره روزانه عکاسی
جایی برای زندگی
Snapshot
قصه های عامه پسند
عباس معروفی
تنهایی پر هیاهو
چتری برای یک نفر
امیرمهدی حقیقت
نیلوفر
دیهور
فروغ
مهران افشار نادری
آرشه
حافظ موسوی
مریم پالیزبان
مامهر
خانه ی دوست
اگنس
یک سبد آواز نو
سنجاق
کتاب های عامه پسند
ای هفت سالگی
بوم سفید نقاشی
تادانه
رضا ناظم
پیازداغ
خسرو نقیبی
کافه ناصری
منصور نصیری
لولیان
روز و شب
مهدی اچ ای
کتابلاگ
سیما حجازی
منصور ملکی
خواب زمستانی
خشم و هیاهو
سعید حاتمی
غلاف تمام فلزی
شب‌نویس
Ecce Homo
مهستا
Air
قاصدک*
تاب
عرایض
PiXEL
جاناتان
روتوشباشی
نشان عشق
پاگرد
کسوف
Miss Anonymous
فتوبلاگ مامهر
Nostalgia
امیدک
هزار و یک روزنه
روزگاری نو
برداشت دوم
نمازخانه ی کوچک من
علی صالحی
نامه هایی به خودم
ساکاری
مینا
من و بقیه
مسعود غدیری
جام جم فلسفه
موسیقی ما

طراحی و پشتیبانی