یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸۶ | September 30, 2007

به شب هایم فکر می کنم که خوابم نمی برد، به خودم و دل ساده ام، به روزهایی که دیگر گذشته، به خستگی هایم، به حرف هایت که کمتر پایش را از گلیم حرف بودن بیرون گذاشته، به پاییزی که دیگر بوی مدرسه نمی دهد، به دست های یخ زده ام که برای دست هایت کوچک است، به آوازهایم، به صدایت که نمی شنوم، به غروب هایی که می گذرند، به زیر باران با تو خیس شدن ها، به فرداهایی که تا می رسند امروز می شوند، به همیشه بودنم، به خش خش رنگ ها، به بی قراری هایم، به آخرین نوازشت، به شلوغی پیاده رو ها، به تنهایی ام، به راهی که پیش پایم گذاشته ای، به شب هایم...


شنبه ۷ مهر ۱۳۸۶ | September 29, 2007

تلفن ِخونه مون الان نزدیک 9 ماهه که مدام با یک خانواده ای، خط رو خط می شه و زندگی تلفنی ما رو سلب کرده. هر چی هم که توی این مدت به مخابرات مراجعه کردیم و پی گیری کردیم فایده نداشت، تا اینکه 4 ماه پیش مخابرات خیالمون رو راحت کرد و گفت که درست نمی شه، و باید مدارا کنید!!!!! دیگه هم با ما تماس نگیرید چون کاری نمی تونیم براتون انجام بدیم!!!!!!
حالا اینا رو گفتم که بگم: دیروز گوشی رو برداشتم که به جایی تلفن بزنم، یکهو زهره خانم (مادر خانواده ای که خطشون می افته روی خط ما) داشت به خواهرش –زهرا- که ایران هم نیست، می گفت که محمد –پدر خانواده که یک پزشکه- گفته: الان همه ی بیمارستانا در حالت آماده باشن!! بعدش خب چون موضوع مهم شده بود من مجبور شدم (تاکید می کنم: مجبور شدم!!!) از تماسم صرف نظر کنم و ببینم موضوع چیه. زهره خانوم می گفت: می بینی؟ همه ی زندگیمون شده ترس و نگرانی، معلوم نیست قراره چی بشه، بعد زهرا خانوم برگشت به زهره خانوم گفت که چقدر دلش برای ماهایی که الان ایرانیم می سوزه و برامون دعا می کنه که مشکلی پیش نیاد و... که یکهو زهره خانوم زد توی فاز مسائل خانوادگی و اینکه محمد آقا از صبح تا شب سر کاره و خیلی زحمت می کشه و خسته می شه و... که البته چون این موضوع به من ربطی نداشت گوشی رو قطع کردم.
حالا همه ی این ها رو هم گفتم که بپرسم: جدی بیمارستانا در حالت آماده باشن؟!


پ.ن: این نوشته رو اونایی که صدای این خانومه رو شنیدن خیلی خوب درک می کنن!.



...
جمعه ۶ مهر ۱۳۸۶ | September 28, 2007

آیا یک رویداد هر چه بیشتر اتفاقی باشد، مهم تر و پرمعناتر نیست؟
فقط اتفاق است که آن را می توان به عنوان یک پیام تفسیر کرد. آنچه برحسب ضرورت روی می دهد، آنچه که انتظارش می رود و روزانه تکرار می شود چیزی ساکت و خاموش است. تنها اتفاق سخنگو است و همه می کوشند آن را تعبیر و تفسیر کنند، همان گونه که کولی ها – در ته فنجان برای اشکالی که اثر قهوه به جای گذارده است- تعبیراتی می تراشند.

بار هستی/ میلان کوندرا، ترجمه پرویز همایون پور. – تهران: نشر قطره، 1382.



پنجشنبه ۵ مهر ۱۳۸۶ | September 27, 2007

وقتی آهنگی پخش می شود و نمی شنوند، باید رنگ زمینه خاکستری باشد.
وقتی چیزی می گوید و گوش نمی دهند، رنگ زمینه را سیاه کنید.
وقتی رنگ زمینه سفید شد، یا باید همه ساکت باشند، یا درگیر اصوات موزونی شده باشند.


پ.ن: گل باقالی جان! دفعه ی بعد که ازت خواستم و کارهاتو جلوم پهن کردی، حواست باشه که من دیگه الان سه تا ماژیک خوش رنگ دارم، و خب آدمه دیگه! گاهی دلش می خواد توی اون همه سیاه و سفید و خاکستری چند تا خط رنگی هم اضافه کنه!



چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۸۶ | September 26, 2007

دروغ گفته بودی
و باور کرده بودم.
این روزها
هر چه را که باور می کنم
دروغ می پندارم.



...
سه شنبه ۳ مهر ۱۳۸۶ | September 25, 2007

می دانم که می آیی، چه غم دارم ز تنهایی...


آواز: اشکان کمانگری
شعر و آهنگ: امیرحسین سام
تنظیم: سینا جهان آبادی



دوشنبه ۲ مهر ۱۳۸۶ | September 24, 2007

وقتی توی این تسته نوشت که حدودا 20600 روز دیگه زنده ام، دلم یهویی ریخت!
می دونم که حساب این حرفا نیست و بود و نبودمون به یه مو بنده، اما حساب عدد و رقم که می شه، انگار آدم با همون دست و پنج تا انگشتی که حساب کردنو بهش یاد دادن یه سیلی می خوره، و تازه یه کم از خوابالویی در می آد.


یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸۶ | September 23, 2007

حتی نسیم هم
با همه ی لطافتش
می تواند دروغ بگوید.
بوی باران،
دلیل باران نیست!


پ.ن: من بارون می خوام...


جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۸۶ | September 21, 2007

قلوپ
.
.
.
قلوپ
.
.
.
قلوپ

می دونی؟! آب از سرم گذشته...



چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۶ | September 19, 2007

اگر به خانه ی من آمدی
برای تو ای مهربان!
چای می ریزم
و همه ی لذت نوشیدنش را
با تو قسمت می کنم...


پ.ن:
- فکر می کنید فروغ من رو بابت این نوشته ببخشه؟!
- حتی یک لحظه هم فکر نکنید که این نوشته تلاشی برای شعر گفتنه؛ نه! این اتفاقیه که برای مهمون های من می افته...



سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۶ | September 18, 2007

وقتی در سکوت غریب خلوت ترین کلیسای شهر زانو زدی، و مشت هایت را به نشانه ی نیایش گره زدی، و بی صدا اشک ریختی و اشک ریختی، طعم مهربان حرف هایت را باور کردم؛ و لابه لای سکوت اشک هایت، بی که بدانم گریستم. و وقتی که آرام و نجیب نگاهم کردی، به تو که از قضاوتم می ترسیدی و با خنده و به تاکید می گفتی که متعصب نیستی، لبخند زدم.
می دانی؟! آن روز، هیچ چیز به اندازه ی تعظیم تو برای مصلوبت، نمی توانست مرا به چنان گریه ی مهربانانه ای وادارد! آخر یادم آمد که گفته بودی با همه چیز آشتی کرده ای...


...
دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۶ | September 17, 2007

فقط مرا به نصفی سیب مهمان کن
بهار را بر تنم خالکوبی کن، مرا کافی است
تنها به کوچه می روم
از عابران ساعت وقوع خوشبختی را می پرسم
عابران: اخمو، کج خیال و عبوس جواب
مرا نمی دهند
کوچه انبوه از سبدهای خالی است
که در انتظار باران هستند
کلاف هایی از ابریشم در کوچه بی صاحب
مانده اند
کسی نیست کلاف ها را به خانه برد
در خانه ها بسته است.

در انتظار باران/ چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود (مجموعه شعر)/ احمدرضا احمدی. –تهران: نشر ثالث، 1386.


پ.ن: خاطرت آسوده دوستم جان! هدیه ات غروب جمعه به دستم نرسید؛ پس سرد نشده صرف شد و بسیار هم چسبید! ممنونم...



یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۶ | September 16, 2007

از پنجره ی گذشته
دست های تو را دیدم،
که به لبخندم سلامی کرد و پرده را کشید.

سنگی؛
سنگی نیست که شکستنم را بشکنم!


سکوت هایم را اگر می دانستی،
دلیل نوشتنم نبود...


شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۶ | September 15, 2007

شب آخر، وقتی با همه ی سکوتمان قدم می زدیم که به خانه ات برسی، گفتم تو مرا با سکوتم می شناسی و من تو را به حرف هایت! حرف نمی زنی که آشنا بمانیم؟! مهربانانه خندیدی و گفتی که غمگینی، و نگاهت را به پیاده رو بی عابر آن سوی خیابان دوختی. بعد آرام آرام گفتی که به نبودنم فکر می کنی، به این که تنها می مانی و این تنهایی سخت خواهد بود. می دانستم که چه می گویی اما جز لبخندی از روی همدردی چیزی نمی توانستم که بگویم.
سکوت که داشت دوباره خودش را میان ما جا می کرد، آرام و به مهر گفتی که ادامه راه را تنها می روی! و بی دریغ اجازه دادی که نگاه پر از سوالم (که نمی دانست نگران خستگی ام هستی یا میان با هم ماندن و بی هم رفتنمان دومی را برگزیده ای) به نگاهت اصابت کند. و بی انتظار شنیدن سوالی، جواب دادی که نمی خواهی مسیر خانه یادآور شب خداحافظی باشد!
بعد از نگاه مبهوت و ناباورانه من در برابر حرف تو، گفتگوی مهربان و کوتاه خداحافظی مان بود و بعد رفتن تو و ماندن من و تماشای رفتنت.

پ.ن: چرا دیروز اون بغض لعنتی نگذاشت که جواب تلفنت رو بدم!؟



جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۸۶ | September 14, 2007

دوستی های بی تعامل رو دوست ندارم؛ دوستی هایی که به اندازه ی یک بستی خوردن، طول بکشه؛ دوستی هایی که تا میای سرحرف رو باز کنی وقت خداحافظی می رسه؛ دوستی هایی که توشون مخاطب نیستی، و طرف مقابلت فقط به بودنت عادت کرده؛ دوستی هایی که توش حرف جدیدی نیست؛ دوستی هایی که توش بخشیدن و بخشیده شدن نیست؛ دوستی هایی که توش از اشتباه کردن می ترسی؛ دوستی هایی که اگر برای طرف مقابلت درددلی کنی، بعدا می شه مایه ی دردسرت؛ دوستی هایی که... دوستی نیست!



پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۶ | September 13, 2007

می دانی؟! سخت است روزگاری که باید بار خاطره ها را به تنهایی بر دوش کشید. سخت است...
آدم با نگاهی منتظر، که پشت گرمی گذشته را دارد، به آینده ای خیالی، که گاه خوب می داند آمدنی نیست، تنها می ماند!



...
چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۶ | September 12, 2007

آنکس که بر آن گل اینگونه جلا داد
گنجی ز تحمل بر اهل وفا داد


نواب صفا



...
سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۶ | September 11, 2007

گرمی دستای من کم شده، دستاتو بده
دستای سرد منو گرم بکن، باد پاییز سرده

شاعر: ؟

پ.ن: بخشی از آهنگ رو در قسمت موسیقی می تونید بشنوید.



دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۶ | September 10, 2007

امشب برای مهربانی و تنهایی مادرم اشک ریختم، برای زحمت های پدرم، برای مظلومیت برادرم، برای پاکی خواهرم و برای ناتوانی خودم...

پ.ن:
وقتی آدم آرزوی معجزه می کنه، یعنی دلش از یه چیزی لرزیده... یعنی...



یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۶ | September 9, 2007

من عاشق این تبلیغ بهروز شدم:
اگه بگن هشتاد روز دور دنیا بگرد، هشتاد روز دور مادرم می گردم! همه ی دنیای منی مادر، دوستت دارم...


شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۶ | September 8, 2007

هنوز میان باور و تردید دلم می گیرد،
و هر لحظه
ساعتی کوک می کنم
که اگر آمدی
خواب نباشم!



جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۸۶ | September 7, 2007

بیا و پرده ای در ساز من باش
رهایی را پر پرواز من باش
از این شب تا به شهر صبح پوید
چراغی در ره آواز من باش

شفیعی کدکنی


پ.ن: کنسرت علیزاده، مجید خلج و گروه هم آوایان


پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۶ | September 6, 2007

من
با تو از همه ی شعرهایم گفته ام؛
و تو از من، در همه ی شب هایم گریخته ای.

چیزیم نیست!
تنها
خیالِ گفتن و گریختن دارم...



سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۶ | September 4, 2007

خیره به چراغ قرمز روبه رو، رادیوی ماشین رو روشن می کنم. گوینده از لابه لای موسیقی ناملایمی، با همه ی انرژیش فریاد می زنه: "از دست دادن امیدی پوچ و آرزویی محال، خود موفقیت و پیشرفتی بزرگ است!، از شکسپیر..."
تا می خوام موبایلم رو بردارم و جمله رو یادداشت کنم، چراغ تغییر رنگ می ده...



یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۶ | September 2, 2007

poster%20%20%20f3.jpg

نمایشگاه عکس (احسان صانعی نژاد)

از تاریخ 12 شهریور تا 22 شهریور ماه 1386
ساعت 9 الی 20
گالری هنر شماره 2
خیابان شریعتی – خیابان جلفا – خیابان ارسباران – فرهنگسرای هنر (ارسباران)



شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۶ | September 1, 2007

اون دستی که باید به ستون های چپ و راست وبلاگم بکشم چند وقته خیلی شیک توی جیبمه، خودم هم دارم سوت می زنم و آسمون رو نگاه می کنم!
ها! راستی یک شعر هم گاهی بین سوت زدنه زمزمه می کنم که قول می دم تا حالا نشنیدینش! (البته توی این قسمت ماجرا اغلب قدم هم می زنم) می خونم: تو و آن چشم سیاه و صورت ماه و چشم سیاه... بعد تا آخرش همینو می خونم هی! (می دونید که؟! اینجور شعرا ادامه ندارن!)



دیگران

*من و شوالیه
*رویای بهار
*من و سایه ام
*Old Fashion
*This is me
*میرزا پیکوفسکی
*Inner tramp
*LoLiGameS
*شانای
*لحظه
*خط سوم
*ناتور
*نازنین کاظمی
*گل کو
*تیگلاط
*Agri-Subjects
*در جستجوی کلمات
*باغ بی برگی
مطرود
طلوعی تا فردا
شهرزاد
سرزمین گمشده
لانگ شات
Where the Truth Lies
شمال از شمال غربی
چندگانه
سه روز پیش
Symposium
جیره روزانه عکاسی
جایی برای زندگی
Snapshot
قصه های عامه پسند
عباس معروفی
تنهایی پر هیاهو
چتری برای یک نفر
امیرمهدی حقیقت
نیلوفر
دیهور
فروغ
مهران افشار نادری
آرشه
حافظ موسوی
مریم پالیزبان
مامهر
خانه ی دوست
اگنس
یک سبد آواز نو
سنجاق
کتاب های عامه پسند
ای هفت سالگی
بوم سفید نقاشی
تادانه
رضا ناظم
پیازداغ
خسرو نقیبی
کافه ناصری
منصور نصیری
لولیان
روز و شب
مهدی اچ ای
کتابلاگ
سیما حجازی
منصور ملکی
خواب زمستانی
خشم و هیاهو
سعید حاتمی
غلاف تمام فلزی
شب‌نویس
Ecce Homo
مهستا
Air
قاصدک*
تاب
عرایض
PiXEL
جاناتان
روتوشباشی
نشان عشق
پاگرد
کسوف
Miss Anonymous
فتوبلاگ مامهر
Nostalgia
امیدک
هزار و یک روزنه
روزگاری نو
برداشت دوم
نمازخانه ی کوچک من
علی صالحی
نامه هایی به خودم
ساکاری
مینا
من و بقیه
مسعود غدیری
جام جم فلسفه
موسیقی ما

طراحی و پشتیبانی