دوشنبه ۷ خرداد ۱۳۸۶ | May 28, 2007

چی می شد نمی بودم اصلا، از همون اول؟!
چی می شد آخه؟!!



...
یکشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۶ | May 27, 2007

صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد...


بابا طاهر


شنبه ۵ خرداد ۱۳۸۶ | May 26, 2007

پا به پایِ کوچه ها
و در امتدادِ نبودن تو
راه می روم...



سه شنبه ۱ خرداد ۱۳۸۶ | May 22, 2007

صدایِ غرش رعد
برقِ نگاهِ تو را به یادم می آورد.

من
همیشه در باران،
ترک خورده ام...



یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۶ | May 20, 2007

وقتی که می شنوم، و می گویی که هستی، زندگی آنقدر شیرین می شود، که فکر می کنم تمام شد همه ی کابوس به تو نرسیدنم. فکر می کنم شکست همه ی آن قانون معمولِ نامعلوم؛ که به من، وقتی که می گویم دوستت دارم، به جز نگاهِ ملامت بارش، چیز دیگری نمی دهد.
چه طور از احساسم برایت بگویم، وقتی که این روزهایِ خاطره زده، پر شده از حقیقتی که جز درد چیزی برایم نداشته است.
چه طور بگویم که دلم می خواست زندگی جور دیگری رقم می خورد! جوری که دست کم، تصور زندگی کردن با تو را محال نمی کرد. جوری که این فرصت را داشتم، تا به من هم به چشم کسی نگاه کنی، که آمده است تا در کنار تو، و برای تو، تا همیشه ی بودنمان بماند.
در این روزهای تلخ، بگذار که بیشتر از همیشه طعم مهربان با تو بودن را لمس کنم. بگذار باور واقعیت ها را، تا همان روز واقعه به تاخیر اندازم، و فرصت امید داشتن را از خودم نگیرم...



پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۶ | May 17, 2007

از آغازِ تو را دیدن
سند گام هایم را به نام تو زده اند
و حالا مدت هاست
که در امتداد کوچه های با تو بودن،
پیاده تر از آن که گریزی از دلتنگی باشد،
زندگی می کنم...



چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۶ | May 16, 2007

از خوشی شعر پارو می کنم
انگار که همه ی آسمان مال من شده باشد
یا ماه، دورِ نگاهِ من بچرخد.
خلاصه اش کنم؛
مدام خیال می کنم،
زمین گردتر شده ست...

1385.12.5


پ.ن:
نگرانی این روزهایم نگذاشت که با روش قشنگ تری یادت بیاورم سالگرد اولین سوالم را...



دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۶ | May 14, 2007

از بی قراری، سراغ گلدان هایم می روم؛ و به بهانه ی عوض کردن خاکشان، گذشته ها را مرور می کنم -شاید پانزده سالِ پیش بود. بدنم سرد می شود از یادآوریِ اینکه حالا چند سالی ست که می توانم از قدمت خاطره هایم بگویم، از اینکه زمانی خاطره هایم از دو و سه، و نهایتا پنج سال تجاوز نمی کرد، و حالا می توانم به پانزده سالِ پیش بروم.
کنار باغچه ی پر گلِ حیاتِ خانه ی کودکی، کنار تو نشسته ام و بیلچه ای به دست گرفته ام که همراهی ات کنم. خاک را مشت می کنم و دوباره روی زمین می ریزم. خاک را مشت می کنم، و گرمی دست تو را حس می کنم که دستم را می فشارد. لبخند می زنم... و بغض می کنم و خاک را دوباره مشت می کنم، و آرام آرام توی گلدان می ریزم...



جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۶ | May 11, 2007

وقتی که آرامشت را بی دلیل و نامردانه می دزدیدم، یادم نبود که دوست می دارم در کنار تو بودن و ماندن را. که دلم می خواهد مثل همه ی خوبیِ آن روز، آرام در کناره ی اتوبان برانم، موسیقی فضای کوچکِ بی پنجره مان را پر کند، تو دستت را از ماشین بیرون ببری، و من سرعتم را کم و کم تر کنم تا تو با برگ ها دست بدهی، و تو بی دریغ لبخند بزنی و خاطره بگویی، و من به خاطره هایِ فراموش شده ام فکر کنم و چیزی یادم نیاید که برایت بگویم.
وقتی چشمم را به روی فرداها می بستم، فراموش کردم که هزار نقشه کشیده ام برای آن پارک کوچکی که برای کشف کردنش لحظه شماری می کردیم، و با بوی عطرِ گل هایِ کوچه های اطرافش می خندیدیم.
فکر نکردم و حالا در اتاقی غمگین نشسته ام، که برعکس اتاق تو، مدت هاست که پرده هایش به افتخار آسمان کنار نرفته. اتاقِ تنهایی که یک روز در گوشه ای از تاریکیِ بی ستاره اش نشستی، و برایم شعر خواندی، و بعد با خجالت نگاهم کردی که ببینی دوست داشته ام یا نه؛ و من در همه ی لحظه های شنیدنم، به زیباییِ نگرانِ چشمانت فکر می کردم و بی نگرانی لبخند می زدم.
فکر نکردم! و حالا به این فکر می کنم که تا همیشه، نگرانِ نگرانی هایت خواهم بود؛ و شاید دیگر هیچ وقت، جرات و یارای نگاه کردن به نمدارِ مهربان چشمانت را نداشته باشم.



پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶ | May 10, 2007

شب، برایت گیتارِ خیالی می زدم و می رقصیدم. تو هم مدام چشمانت را می بستی و به مهر می گفتی که دوست ندارم با گیتار زدن و رقصیدن را.
صبح، چشمم را که باز کردم، با همه ی خیال ها رفته بودی...



چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۶ | May 9, 2007

دلم از دست خودم گرفته؛ و دستم، به امید استجابت هیچ دعایی بالا نمی ره...


یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۶ | May 6, 2007

از آخرین آپدیتم به بعد، کامپیوترم به طرزِ مرموزی دچار مشکل شد! بعد از چند وقت بی کامپیوتری کشیدن، دو تا دوست خوب به دادم رسیدن! (وگرنه حسن کچل هنوز سرشو نبسته بود!)

در وصف الطافشون اینجوری براتون بگم که:
هفته ی پیش گفتم: رکسانا کامپیوترم خـــ، رکسانا گفت: بدو بریم پیش یکی از دوستای من که...
و بعد از اون این آقای محترم، هفت شب و هفت روز، با رنج و مشقت فراوان -که یادآوریش فقط و فقط بر بار شرمساریِ من اضافه می کنه- با کامپیوترم صحبت کردند، دست به یقه شدند، و در نهایت اینکه آن عزیز از دست رفته رو به من برگردوندند!


پ.ن:
- خانوم، آقا، بازم مرسی...
- خیلی زور داره آدم چند هفته بی کامپیوتر باشه، و وقتی کامپیوترش درست شد، به چهار تا امتحانی که در پیش داره فکر کنه و نتونه به اندازه کافی ذوق کنه و این همه بی خبری از این محیط رو جبران کنه :(



دیگران

*من و شوالیه
*رویای بهار
*من و سایه ام
*Old Fashion
*This is me
*میرزا پیکوفسکی
*Inner tramp
*LoLiGameS
*شانای
*لحظه
*خط سوم
*ناتور
*نازنین کاظمی
*گل کو
*تیگلاط
*Agri-Subjects
*در جستجوی کلمات
*باغ بی برگی
مطرود
طلوعی تا فردا
شهرزاد
سرزمین گمشده
لانگ شات
Where the Truth Lies
شمال از شمال غربی
چندگانه
سه روز پیش
Symposium
جیره روزانه عکاسی
جایی برای زندگی
Snapshot
قصه های عامه پسند
عباس معروفی
تنهایی پر هیاهو
چتری برای یک نفر
امیرمهدی حقیقت
نیلوفر
دیهور
فروغ
مهران افشار نادری
آرشه
حافظ موسوی
مریم پالیزبان
مامهر
خانه ی دوست
اگنس
یک سبد آواز نو
سنجاق
کتاب های عامه پسند
ای هفت سالگی
بوم سفید نقاشی
تادانه
رضا ناظم
پیازداغ
خسرو نقیبی
کافه ناصری
منصور نصیری
لولیان
روز و شب
مهدی اچ ای
کتابلاگ
سیما حجازی
منصور ملکی
خواب زمستانی
خشم و هیاهو
سعید حاتمی
غلاف تمام فلزی
شب‌نویس
Ecce Homo
مهستا
Air
قاصدک*
تاب
عرایض
PiXEL
جاناتان
روتوشباشی
نشان عشق
پاگرد
کسوف
Miss Anonymous
فتوبلاگ مامهر
Nostalgia
امیدک
هزار و یک روزنه
روزگاری نو
برداشت دوم
نمازخانه ی کوچک من
علی صالحی
نامه هایی به خودم
ساکاری
مینا
من و بقیه
مسعود غدیری
جام جم فلسفه
موسیقی ما

طراحی و پشتیبانی