کتاب
یک روز قشنگ بارانی"یک روز قشنگ بارانی" نام آخرین اثر چاپ شده از اریک امانوئل اشمیت، در حال حاضر ایران است. این کتاب شامل پنج داستان کوتاه است که هر یک حکایت زنی... ادامه
فیلم و تئاتر
The Horse Whispererدو دختر نوجوان - گِرِیس و جودیث - در یک روز زمستانی مشغول اسبسواری هستند، که ناگهان یکی از اسبها تعادلش را در برف و سراشیبی تند از دست میدهد... ادامه
موسیقی
"عاشقان دیروز" در تالار وحدتگروه موسیقی «خنیا» به سرپرستی «پری ملکی» در روزهای 20، 21 و 22 تیر ماه 87 کنسرتی به صورت همخوانی و همنوازی در تالار وحدت اجرا خواهد کرد. به... ادامه
صبحِ دوباره ای ست؛
باید از همه ی احساسمان
در همه ی شب هایمان
ترانه بسازیم؛
لبِ بی لبخندی هایمان بپرد،
و برقِ دیگری
چشمانمان را
در اثیری ترین نگاه ها شعله ور کند.
صبحِ دوباره ای ست
باید بیدار شویم؛
تا به همه ی دیر رسیدن ها
دیر برسیم...
پینوشتها
TrackBack URL for this entry:
http://www.dihoor.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/46


نظرات
حوصله ام از درس خوندن سر رفته ...
هر چند ساعت يه بار آن ميشم ... هر وقت آن ميشم يه چندباري ميام اينجا...
mina | سه شنبه، ۲۶ دیماه ۱۳۸۵، ۴:۳۱ بعدازظهر
به همه ی دیر رسیدن ها دیر برسیم...هومممم.
بن بست | سه شنبه، ۲۶ دیماه ۱۳۸۵، ۴:۴۴ بعدازظهر
یادم نیست خواب میدیدم که اسبی سیاه با یالهای بلند و آشفته هستم که
دارم توی باد میدوم یا شاید اصلاً یه اسب وحشی سیاهم و خواب می بینم
که آدمم یا ....
یا نکنه خودم و اسب سیاه وحشی و باد و دویدن توی رویا و حقیقت ، همه ،
همه فقط خوابِ یکی دیگه ایم ؟
ali salehi | سه شنبه، ۲۶ دیماه ۱۳۸۵، ۷:۴۳ بعدازظهر
سلام! امید زیبایی در متنتان بود
حسین شکر بیگی | چهارشنبه، ۲۷ دیماه ۱۳۸۵، ۱۱:۱۸ صبح
بابا با کلاس ! بابا تائید!
اوی ول دیگه سیستم ات شده شبیه سیستم عباس اینها { منظورم از عباس ، عباس معروفیه !!! این جوری گفتم همتون فکر کنید پسرخالمه !!! ، نمی دونستید ؟؟؟ }
مینا | چهارشنبه، ۲۷ دیماه ۱۳۸۵، ۱۱:۳۰ صبح
سلام. اين نوشته يه جاش بوي ياس مي ده و يه جاهايي اش رنگ اميد داره. بلاتكليفي اش قشنگه
مهناز ميناوند | چهارشنبه، ۲۷ دیماه ۱۳۸۵، ۲:۱۵ بعدازظهر
دنبال اينم كه كتابام رو به دست خواننده و علاقمند واقعي شعر برسونم تا خونده بشم،
نقد بشم و براي كاراي بعديم از خواننده ها چيز ياد بگيرم .
هر كي اومد تو وبلاگم و اين نوشته رو خوند همونجا يه كامنت بزاره و بگه كه چه
راهي به ذهنش ميرسه كه چجوري كتاب رو به كسايي كه ميخوان برسونم.
هر كي هم كتاب رو خواست ، بگه...
ali salehi | پنجشنبه، ۲۸ دیماه ۱۳۸۵، ۲:۴۵ بعدازظهر
روبرویم آغوش گشوده این بومِ سپید
قلم موها و رنگ
گوئی به مناظره آمده اند
تا در میان انعکاس
گریه ها و گلایه ها
اشکها وحسرت ها
بیصدا
فریاد برکشند آفتاب را
در این هنگامه ی تاریک و سیاه
قلم موها و رنگ می رقصند و می لغزند بربومِ
انتظارِ من
تا بشکندآرام غرور خاموش
این لحظه ها ی سکوت را
لیلوا | جمعه، ۲۹ دیماه ۱۳۸۵، ۶:۰۱ بعدازظهر
:)
بهار | جمعه، ۲۹ دیماه ۱۳۸۵، ۱۱:۵۶ بعدازظهر
cheghadr dostesh dashtam
banoyeordibehesht | یکشنبه، ۱ بهمنماه ۱۳۸۵، ۱:۲۴ بعدازظهر
وقتي ميخواند وقتي ميخندد بسيار دوستش ميدارم ... وقتي گوش ميكند ،وقتي حرف ميزند دوسترش ميدارم ... وقتي غر ميزند وقتي شكايت ميكند باز هم دوستش دارم
اما وقتي عصبانيه يا ميخواد از پشت تلفن آدم رو بزنه دوستش ندارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!
---
یاسمن: جدا شانس آوردی که پشت تلفن بودی، وگرنه کتکه رو خورده بودی :))
mina | یکشنبه، ۱ بهمنماه ۱۳۸۵، ۱۰:۲۷ بعدازظهر
صبح ديگري است و احساسات ديگر شايد... اين روزها يه حس هاي خاصي دارم...
sara | دوشنبه، ۲ بهمنماه ۱۳۸۵، ۹:۱۵ صبح
الان خوندم جوابمو :))
آره كاملا معلوم بود ;) يكي از دلايلي كه هميشه اول زنگ ميزنم بعد ميرم خونه ي دوستام همينه D: كه احيانا كتك نخورم :ي
mina | دوشنبه، ۹ بهمنماه ۱۳۸۵، ۸:۴۶ بعدازظهر