کتاب
یک روز قشنگ بارانی"یک روز قشنگ بارانی" نام آخرین اثر چاپ شده از اریک امانوئل اشمیت، در حال حاضر ایران است. این کتاب شامل پنج داستان کوتاه است که هر یک حکایت زنی... ادامه
فیلم و تئاتر
The Horse Whispererدو دختر نوجوان - گِرِیس و جودیث - در یک روز زمستانی مشغول اسبسواری هستند، که ناگهان یکی از اسبها تعادلش را در برف و سراشیبی تند از دست میدهد... ادامه
موسیقی
"عاشقان دیروز" در تالار وحدتگروه موسیقی «خنیا» به سرپرستی «پری ملکی» در روزهای 20، 21 و 22 تیر ماه 87 کنسرتی به صورت همخوانی و همنوازی در تالار وحدت اجرا خواهد کرد. به... ادامه
دوستم، می دونی که من بلد نیستم مقدمه بنویسم پس می رم سر اصل مطلب:
1- اول، مهم تر، و واضح تر از همه اینکه: اگر خاطر کسی رو بخوام، هر وقت تو بازی راهم بده، با کله می پرم وسط بازی!
2- تا قبل از یازده دوازده سالگی، علاقه ی شدیدی به دزدی داشتم! و خب...
3- از شکست خوردن به شدت می ترسم!!
4- از اینکه موهای سفیدم رو بشمرم ذوق می کنم!
5- گاهی خیلی غصه ام می گیره که نمی تونم از کلمه های زشت استفاده کنم!
پ.ن:
1- سرنخ این بازی...
2- خب از اونجایی که خیلی از اونایی که می تونم دعوت کنم، دعوت شدن؛ رفتم بررسی کردم ببینم از اونایی که می تونم دعوت کنم کیا نیومدن هنوز توی بازی تا بشه دعوتشون کرد. تشریف بیارین: نامه هایی به خودم، ناتور، کاکتوس تیلا، مینا، میترا.
3- کار سختی بودها! اما جالب بود!
پینوشتها
TrackBack URL for this entry:
http://www.dihoor.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/28


نظرات
:))
موهای سفیدت حالا چندتایی شدن !!؟
یاسمن: تا حالا هفت تا، ولی خب زیاد می شن هی :">ا
Anonymous | جمعه، ۱ دیماه ۱۳۸۵، ۸:۳۳ بعدازظهر
manam miam.........rasti koja?
nazaninkazemi | جمعه، ۱ دیماه ۱۳۸۵، ۱۰:۰۵ بعدازظهر
شمارهی پنج تایید میشود!
پدرام | جمعه، ۱ دیماه ۱۳۸۵، ۱۰:۳۰ بعدازظهر
اه ! اون Anonymous منم که ! چرا اسمم نیومده !؟
مریم | جمعه، ۱ دیماه ۱۳۸۵، ۱۰:۵۷ بعدازظهر
دخترم من هم عین تو از داشتن موی سفید ذوق می کنم اما اصلا هیچی موی سفید ندارم!
Tila | شنبه، ۲ دیماه ۱۳۸۵، ۶:۳۰ صبح
زمستون تو هم مبارك خوشحالم كه با وب لاگت آشنا شدم.
آسمان كوچك | شنبه، ۲ دیماه ۱۳۸۵، ۰:۱۷ بعدازظهر
بايد بگم كه مورد 4 در مورد من برعكس اگه موي سفيدي ببينم خيلي غصه دار مي شم.
آسمان كوچك | شنبه، ۲ دیماه ۱۳۸۵، ۰:۱۸ بعدازظهر
چون سفيداش كمه ذوق مي كني؟
مهتاب مفخم | شنبه، ۲ دیماه ۱۳۸۵، ۱:۰۰ بعدازظهر
مرسی، نوشتم. منم همون اولی و سومی و چهارمی ولی کاش دو و پنج هم در موردم صادق بود!
میترا | شنبه، ۲ دیماه ۱۳۸۵، ۷:۵۵ بعدازظهر
نکته سومی خیلی با حال بود
dorna | شنبه، ۲ دیماه ۱۳۸۵، ۹:۰۴ بعدازظهر
ميگم چرا هر وقت ميرفتيم واليبال و توسالي يه بار ميومدي بعدش كيف پولم نبود؟!!!!! نگو كه نبوده از اولشم!!!! ديدي فكر بد كردي. 6) از بچگي فكرش خراب بوده!!!
shabnevis | یکشنبه، ۳ دیماه ۱۳۸۵، ۰:۰۹ صبح
سلام یاسمن! اگه تو آدرس اونجا رو گم کرده بودی اما هنوز لینک تو توش بود. پس من گم نکردم. از دیماه 84 دیگه ننوشتی اما خیلی هارو مثل من هر بار به طمع خوندن کشوندی تا اونجا... دیدی من میشناسمت هنوز... این شعر نو آخرین چیزی بود که از ... و فکر کن که ... واسه خودم یادداشت کردم :
همه
لرزش دست و دلم
از آن بود كه
كه عشق
پناهي گردد،
پروازي نه
گريز گاهي گردد.
آي عشق آي عشق
چهره آبيت پيدا نيست
***
و خنكاي
مرحمي
بر شعله زخمي
نه شور شعله
بر سرماي درون
آي عشق آي عشق
چهره سرخت پيدا نيست.
***
غبار تيره تسكيني
بر حضور ِ وهن
و دنج ِ رهائي
بر گريز حضور.
سياهي
بر آرامش آبي
و س ...
یادت میادش اون کنار نوشته بودیش. زیر صندوق پستی. آخرین جایی که می شد چیزی نوشت...
راستی هنوز اونجا هست یا دیگه اصلا بسته شده؟
راستی از این به بعد اگه خواستم نظر بدم به اسم علیرضا میام. جاودانگی جای خودش رو داده به خودم.... جالبه نه؟
D:
javiedan | یکشنبه، ۳ دیماه ۱۳۸۵، ۱:۲۶ صبح
سلام یاسمن گل بانوی گل.
خیلی خیلی از دعوتت ممنون. نمی دونم چرا این همه تعجب زده شدم. همین امروز به این بازی دعوت شدم. اما همینجا مجبورم یه اعتراف دیگه هم بکنم: اینکه این وبلاگ که آدرس اش رو برات می ذارم رو هم من می نویسم.( این مهم ترین اعترافی بود که می شد برای تو بگم.)... اگه خواستی بخونی بیا به این آدرس.
کتایون | یکشنبه، ۳ دیماه ۱۳۸۵، ۶:۰۷ بعدازظهر
اعتراف ميكنم كه به طرز عجيبي وقتي اسمم رو توي اون 5 نفر ديدم ذوق كردم
خيلي ياسي ... فكر نمي كردم كه اگه بخواي 5 تا بلاگي انتخاب كني من هم توش باشم :)
ميدوني هركسي تو زندگيش اعتراف داره ... اعتراف هاي من براي تو خيلي كمه ... خوب خودت ميدوني ديگه ...
ياد اون شب افتادم تو ليمو ترش ، من و تو و زارا و يه اعتراف هركدوم ... (يادته ؟همون شبي كه كادو تولد گرفتيم D: و كارت تبريك رو من انتخاب كردم (; )
حالا قول بهت ميدم كه 5 تا اعتراف جانانه از اون هايي كه اگه نامرد باشي يه عمر دستم بندازي برات بكنم تا حالش رو ببري
فقط ازم نخواه كه تو بلاگم بنويسمشون ... داستان بلاگ من و اون چندتا عوضي كه مدام دارن چكشون ميكنند رو كه ميدوني ... اگرهم تا حالا بهت لينك ندادم به ديهور يا به كجايي انسان فقط به خاطر همون عوضي ها بوده ...
يه اعتراف ديگه ... وقتي كه بازي رو ديدم و داشتم به اون 5 تا اعتراف تكان دهنده فكر ميكردم ... متوجه يه نكته دردناك شدم... من جز تو و سحر و لادن و آببب (كه چك كردن بلاگش يك طرفه است و مطمئنا اگه دعوتش بكنم هيچ وقت تو بازي شركت نميكنه ) دوست بلاگي ديگه ايي ندارم ... :"( خيلي ناراحت كننده است ... يه آن احساس تنهايي شديدي كردم...
واي ياسمن جونم ... مرسي كه من رو بازي دادي ... بيا يه شب بريم ليمو ترش تا صبح برات اعتراف كنم ولي ازم نخواه تو بازي اي شركت كنم كه يادم بندازه چقدر دوست كم دارم يا به دست يه مشت عوضي آتو بده ...
باز هم مرسي كه دعوتم كردي بازهم ببخشيد كه بازي رو خراب كردم و خواننده هات رو دلسرد :(
دوستت دارم
mina | یکشنبه، ۳ دیماه ۱۳۸۵، ۷:۲۸ بعدازظهر