...
یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۵ | December 31, 2006

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس

حافظ



جمعه ۸ دی ۱۳۸۵ | December 29, 2006

چه همه می چسبه، که آدم از یک سفر تقریبا دو روزه ی همه اش توی راه بودگی برگرده، بعدش یهو ببینه صاحب یک نمازخانه ی کوچک، یه آهنگ خیلی مهربونانه هدیه اش کرده.

پ.ن:
مرسی رفیق، خیلی چسبید : )



...
پنجشنبه ۷ دی ۱۳۸۵ | December 28, 2006

تنها
دلجویی تو را می خواستم
صدایی از آن سوی سیم
که به مهربانی می پرسد:
- خوبی؟
- خوبم
با تو خوبم


دو کبوتر کنار پنجره ی ما، منصور ملکی، نشر پریمان، 1383



چهارشنبه ۶ دی ۱۳۸۵ | December 27, 2006

چه یهو یاد عید دو سال پیش افتادم و روزی که از سفر برگشتم و... :

صبح ها،
چشم به دل بی قرارم می دوزم،
باشد که نگاهم کنی
و شب ها،
نغمه های عاشقانه زمزمه می کنم،
باشد که بشنوی.

1383.1.14



سه شنبه ۵ دی ۱۳۸۵ | December 26, 2006

دیدی گاهی دلت می خواد یه چیزی بنویسی، یا حتی بگی، اما از ترس اینکه حرفت رو اشتباه برداشت کنن، منصرف می شی؟!

خُب الان از اون وقتامه!!



یکشنبه ۳ دی ۱۳۸۵ | December 24, 2006

تقدیم به پری ملکی

از نجوایِ پرتلاطمِ پاییز گذشته ام،
و بر همه ی وسعت این برهنگیِ یکدست
آرمیده ام.
دیگر چیزی نمانده است؛
آخرین گلوله سپید را هم
که به ابریِ آسمانم بکوبم،
جوانه ها روییده اند.


پ.ن:
چه همه غصمه، که امروز آخرین جلسه ی مشقِ آوازم، پیش استاده : (
چهار سال، هفته ای یه بار... هوم... چه دلم تنگ شد... حتی دلم واسه ی تنبلیای سر کلاسم هم تنگ شد، چه برسه به بقیه اش!



بازی یلدا در وبلاگستان
جمعه ۱ دی ۱۳۸۵ | December 22, 2006

دوستم، می دونی که من بلد نیستم مقدمه بنویسم پس می رم سر اصل مطلب:

1- اول، مهم تر، و واضح تر از همه اینکه: اگر خاطر کسی رو بخوام، هر وقت تو بازی راهم بده، با کله می پرم وسط بازی!
2- تا قبل از یازده دوازده سالگی، علاقه ی شدیدی به دزدی داشتم! و خب...
3- از شکست خوردن به شدت می ترسم!!
4- از اینکه موهای سفیدم رو بشمرم ذوق می کنم!
5- گاهی خیلی غصه ام می گیره که نمی تونم از کلمه های زشت استفاده کنم!


پ.ن:
1- سرنخ این بازی...
2- خب از اونجایی که خیلی از اونایی که می تونم دعوت کنم، دعوت شدن؛ رفتم بررسی کردم ببینم از اونایی که می تونم دعوت کنم کیا نیومدن هنوز توی بازی تا بشه دعوتشون کرد. تشریف بیارین: نامه هایی به خودم، ناتور، کاکتوس تیلا، مینا، میترا.
3- کار سختی بودها! اما جالب بود!


پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۵ | December 21, 2006

در امتداد آسمانی که ابر داشت
و آبی بود،
از روزنه ی پر مهری تو بیدار شدم.
گفتم: سلام
گفتی: سلام
پس لبخند زدیم...



برای وطن
دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۵ | December 18, 2006

چه کارها که برای این وطن نکردیم!
یکی مان مُردیم؛
یکی مان نطق کردیم.


رنگ قایق ها مالِ شما، اورهان ولی؛ ترجمه شهرام شیدایی، تهران: کلاغ سفید، 1382.



جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵ | December 15, 2006

نمی دونم کجای صحبت بودیم که یک دفعه گفت: "اگر به کتاب یا منبعی دسترسی داری، کمی نیچه هم بخون!"
من هم اومدم توی اینترنت و یک کمی این ور و اون ور رفتم تا مطلب پیدا کنم. از بین سه تا مقاله ای که خوندم، تا اطلاع ثانوی، این جمله هاش برام جالب بودن:

- گاهی، ظواهر انسان را فریب می دهند. مثلا سردی بیش از حد و یخ زدگی، می تواند انگشت را بسوزاند، و سوزان به نظر آید!
- باید اخلاق را بدون ارزش گذاری ها، یعنی بدون پیش داوری بررسی کرد.
- کسی که آرمان نداشته باشد، کمتر از کسی که راه رسیدن به آرمانش را نمی داند لاابالی ست.
- فیلسوف باید از ایمان به زبان فراتر رود، زیرا مفاهیم در چارچوب زبان اسیر می شوند و نمی توان آنها را کاملا با زبان توضیح داد.
- همیشه اندکی دیوانگی در عشق هست، اما همیشه اندکی منطق هم در دیوانگی هست.



پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۵ | December 14, 2006

دارم هی عراق و رهاب و مثنوی افشاری (که بسیار دوستشون می دارم) می خونم؛ باشد که در چند روز آینده، زیاد هم خجالت زده نشم!!


پ.ن:
خب کنجکاوم، چی کار کنم؟! (بگذریم که به یکی از دوستان سفارش کردم که کوکم کنه :دی)


سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۵ | December 12, 2006

باز، مثل همیشه می گم:

تنت به ناز ِ طبیبان، نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده ی گزند مباد
سلامتِ همه آفاق، در سلامت توست
به هیچ عارضه شخصِ تو دردمند مباد


پ.ن:
1- یه وقتایی هست که می بینی، هر چقدم یه نفر برات عزیز باشه، ولی دستت کوتاهتر از اونیه که بتونی براش کاری انجام بدی؛ جز اینکه بدونه همه جوره هستی و به این فکر کنی که هر چه زودتر درد یا بیماریی که داره، رفع بشه...
2- شُکر، که تا حد زیادی برطرف شد...
3- شاعر: حافظ


...
شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵ | December 9, 2006

نذونم مو که سرگردان چرایم
گهی گریان، گهی خندان چرایم
همه درمانشان بی درد داران
نذونم مو که بی درمان چرایم

باباطاهر



پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵ | December 7, 2006

نه از باور ِ جاودانگی سیر می شوم،
و نه از ناباوریِ نابودی؛
فقط
مثل ِ همیشه
دغدغه ی زندگی،
درست مثل ِ زندگی ِ بی دغدغه
روز به روز ِ جانم را می کاهد...

1385.7.15



...
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۵ | December 2, 2006

چه فایده که صدایت خوب است، وقتی معشوق در عبور های نافرجامش از حاشیه ی خلوتت هدفون به گوشش دارد. و تو خودت را به خریت می زنی که نه! این ها دو گوش وار زیبای هم زادند...


از وبلاگ ترسا


دیگران

*من و شوالیه
*رویای بهار
*من و سایه ام
*Old Fashion
*This is me
*میرزا پیکوفسکی
*Inner tramp
*LoLiGameS
*شانای
*لحظه
*خط سوم
*ناتور
*نازنین کاظمی
*گل کو
*تیگلاط
*Agri-Subjects
*در جستجوی کلمات
*باغ بی برگی
مطرود
طلوعی تا فردا
شهرزاد
سرزمین گمشده
لانگ شات
Where the Truth Lies
شمال از شمال غربی
چندگانه
سه روز پیش
Symposium
جیره روزانه عکاسی
جایی برای زندگی
Snapshot
قصه های عامه پسند
عباس معروفی
تنهایی پر هیاهو
چتری برای یک نفر
امیرمهدی حقیقت
نیلوفر
دیهور
فروغ
مهران افشار نادری
آرشه
حافظ موسوی
مریم پالیزبان
مامهر
خانه ی دوست
اگنس
یک سبد آواز نو
سنجاق
کتاب های عامه پسند
ای هفت سالگی
بوم سفید نقاشی
تادانه
رضا ناظم
پیازداغ
خسرو نقیبی
کافه ناصری
منصور نصیری
لولیان
روز و شب
مهدی اچ ای
کتابلاگ
سیما حجازی
منصور ملکی
خواب زمستانی
خشم و هیاهو
سعید حاتمی
غلاف تمام فلزی
شب‌نویس
Ecce Homo
مهستا
Air
قاصدک*
تاب
عرایض
PiXEL
جاناتان
روتوشباشی
نشان عشق
پاگرد
کسوف
Miss Anonymous
فتوبلاگ مامهر
Nostalgia
امیدک
هزار و یک روزنه
روزگاری نو
برداشت دوم
نمازخانه ی کوچک من
علی صالحی
نامه هایی به خودم
ساکاری
مینا
من و بقیه
مسعود غدیری
جام جم فلسفه
موسیقی ما

طراحی و پشتیبانی